چیز هایِ مهم از دید چشم ها مخفی اند



 «شازده کوچولو» 

عطر خوش زندگی

اینکه چه عینکی بزنیم و زندگی رو از کدام زاویه اش ببینیم همه اش بستگی به خودمان داره، میتوانیم عینک بد بینی رو بذاریم روی دماغمان و به زمین زمان بد بین باشیم و به عالم و آدم بد و بیراه بگوییم ، و یا میتوانیم  عینکِ خوشکلِ مثبت نگری رو بزنیم و از کوچک ترین اتفاقات زندگی و از عادی ترین اتفاقاتی که مردم این روز ها نمیبینند، لذت برد! مثلا میشه تو یه روز سردِ پاییزی که دستات از سرما یخ زده اند و داری میروی که هرچه سریع تر خودت رو به ایستگاه مترو برسانی تا سریع برسی کنارِ بخاری عزیز تر از جان؛ و یکهو وسط مترو یکی از رفقایِ قدیمی ات رو میبینی و با دست دادنت تمام سرمایِ دستانت میریزند زیر پاهایت و بر میگردی به همان رفاقت گرمِ چند سال پیش! و یا تو همین سرمایِ استخوان سوز، از عطر فروشی که کنار خیابان بساط کرده است، عطر دلخواهت را بخری و با تملم وجودت بویش کنی و پُر بشوی از حس و حال خوب. خلاصه که مشکلات رو همه دارن، ولی بیایین کنارِ مشکلات، از داشتن زندگی فراموش نکنیم :)

مهمون این موزیکِ دلچسپ باشید:


دم بعضیا گرم

نکته درد ناکش اینجاست که با کاپشن میری زیرِ دو تا پتو، و غرق در عرق، باز هم میلرزی، حالا خوبه بعضی ها بودن برایم دارو گرفتن و بوی شلغمی راه انداختن و آویشنی دم کردن وگرنه بعضی ها که بخاطر اینکه مریض بودم و تو اتاق خوابیده بودم، منو بی فرهنگ مورد خطاب قرار دادن :| خلاصه تب لرز و سرما خوردگی بسیار بی رحم است.

پنجشنبه جمعه ها

پنجشنبه جمعه ها، همیشه برام خیلی حال هوای خوبی داره، چه چند سال پیش که با رفقا میزدیم تو دل کوه و مرغی به سیخ میکشیدیم و جیگری به بدن میزدیم، و چه الان که بیشتر پنجشنبه جمعه ها رو تو خونه خاله ام که حقیقتا مثل مادرمه؛ میگذرونم، و خُب خاله جان هم با انواع دمنوش و چایی هایِ عطر کشیده که مزه دارچینش کاملاً حس میشه، تحویل ام میگیره؛ و چی  بهتر از اینکه کنارِ خاله و شوهر خاله بشینی و چایی تو دستت باشه و شوهر خاله یه جُک فیض بده و من بخندم و یه قربون صدقه خاله بره و خاله بخندد! جمعه هم که خاله آستین بالا میزند و یه آش مشتی درست میکنه و شوهر خاله هم ، از نونوایی شون نون چوب سنگّک میاره، و بچه هاش هم از خونه هاشون میان،  و دور هم سر یک سفره بزرگ میشینیم،  و آش میخوریم... بعدش هم که نوه هایِ خاله، میان دور من جمع میشن و عمو عمو راه بندازن و بازی میکنیم :|  و آخر شب هم که با پسر خاله میریم و پایی به توپ میزنیم و گُلی میخوریم و گُلی میزنیم و فوتسالی  بازی  میکنیم.

یکی از رفقام میگفت: تو چرا این همه آخر هفته میری خونه اقوامتون؟! میگم: والا خودشون زنگ میزنن و میکشوننم خونه شون  وگرنه حداقل این همه نمیرفتم، میگه: من الان سه ساله مشهدم و یکی دوبار رفتم خونه خاله ام، چقدر خوبه که اقوامتون اینقدر خونگرم اند! گفتم: اساساً از طرف مادر همه اقواممون اینطوری اند؛ و خُب منم که عاشق دور هم بودنم :)


اره باووو... کلا چشما بیشتر حرف میزنن

  • آقای دیوار نویس
  • دوشنبه ۶ آذر ۹۶
  • ۱۰:۰۷
  • ۵ پسندیدم

وای از آذر!

آذر آمد و با آمدنش، بارون خانوم را هم بغل گرفت و آورد... اما همیشه همین بوده، همیشه آذر بیشتر بوی پاییز و دلتنگی میدهد، همیشه آخرهایش که میشود، دستِ زمستون رو میگیره و میذاره تو دست شهر،  و یلدا خانوم رو مهمون خونه ها میکنه و میرود تا سال دیگر... و وقتی که میرود،  شب ها هم برای رفتنش ذره ذره آب میشوند!


پ.ن: شب ها،  هوا بشدت پاییزی هست، یعنی پُر از هوایِ سرد و باد های سوزناک و قطرات ریز بارونی که میخورند به سر و صورتت...  :) 


صادقانه و رفاقتی
میل خودتونه
ولی یه حرفاییو نزنید که باعث بشه تیک عصبی بگیرید تا یه مدت بعدش و به خودتون فحش بدید هی...
بعضی وقتا
بعضی چیزا
مشخصه نتیجه نمیده
دنبال بهونه نگردید
اینطوری یه چیز بی ربطو به عنوان نشونه در نظر میگیرید و همه چیزو بدتر میکنین
ناامیدیِ ناشی از واقع بینی خیلی بهتر از امیدِ واهی و پوچه

دیوار نویسی های کوتاه (پیامک)