بهار نارنج

خسته و کوفته بعد از کلی کلاس، دراز کشیده بودم و تو فکرای  خودم بودم که متوجه صدای تلق و تلوقی شدم، بلند شدم  و نگاهی به اطراف انداختم و امین رو دیدم، در حالی که کتری کوچکی کنار دستش؛ و لیوانی به دستش! پرسیدم چی مینوشی؟! گفت میخوای؟! گفتم خُب حالا چی هست!؟ گفت لیوانت رو بیار! انگار هر طور بود میخواست شربت گیرمان کند!  لیوانم را دادم و برای منم مقداری ریخت! گفتم چی هست حالا! گفت بهار نارنج!  شاید یکی دوبار تا به حال نوشیده بودم و اصلا نمیتونستم مزه اش را تصور کنم! تا اینکه قورت اول رو نوشیدم انگار که تموم خسته گی هایم کوله بارشون رو بستند و رفتند!

حیف که چای میخورم وگرنه از اینا میخوردم [نویسنده اعتیادی عجیب به چای دارد] 

یک لقمه امیدِ به زندگی

نوزاد هایی که تو پیاده رو، داخل کالسکه شون دراز کشیدن و به مردم نگاه میکنن؛ گلوله امید به زندگی اند :)
و این دختر بچه های شیرین هستن که دست مامانشون رو گرفتن، اینا رو باید یه لقمه کرد قورت داد :|

حافظا

دوش در حــلقه مــا قصــه گیســوی تـو بود

تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود

دل که از ناوک مژگان تو در خون مـی‌گـشت

بـــاز مشتـــاق کمـــانـخانـه ابروی تو بود

هــم عفــاالله صبـــا کــز تــو پیامـی مـی‌داد

ور نه در کس نرسیدیم کـه از کوی تو بود

عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت

فـتـنه انگیـز جهــان غمــزه جادوی تو بود

مــن سرگشـته هم از اهل سـلامت بـودم

دام راهـــم شـکـن طـره هنــدوی تو بود

بـگشــا بنــد قبــا تــا بگشـــایـد دل من

کــه گشـادی کـه مرا بود ز پهلوی تو بود

بــه وفــای تــو کــه بـر تربــت حــافظ بـگذر

کـز جهان می‌شد و در آرزوی روی تو بود

شعر بالا از جناب حافظ تقدیم به چشمان شما شد در  روز بزرگداشت این بزرگ مرد شعر و ادب فارسی :) شما هم میتوانید شعر زیبایی که از این عزیز شاعر دوست دارید را با ارسال در قسمت نظرات همین مطلب، با دیگران تقسیم کرده و از تنها خوری بگریزید :) لازم به ذکر است که عزیزان اگه شعری را تا به حال از جناب حافظ نخوانده اند، در همین لحظه بروند و بخوانند و دوست بدارند و با ما تقسیم بنمایند؛ چه معنا میدهد که یک ایرانی تا به حال شعری از حافظ نخوانده باشد :)) 

جان جاسم منو فشار نده!

خسته و کوفته داخل پاساژ ها میگشتیم برای خرید لباسی، رفیق ما بد جوری دیر پسند هست! اینقدر خسته بودم که دیگه داخل مغازه ها نمیرفتم و تنهایی میفرستادمش تا خریدش رو انجام بده؛ همینطور که منتظر بودم از داخل مغازه بیاد بیرون، چند قدم رفتم جلو تر و یک دفعه صحنه ای رو دیدم که تموم خستگی ام پرید و حتی جا داشت قهقهه ای بلند سر بدم :)

شما را با صحنه مورد نظر تنها میذارم :) 

و همینطور

+ببینید   +ببینید

وهمچنان +ببینید :) 

پاییزی که هنوز نیامده است!

این روز ها که میگذره با الاسم پاییز است! اما فی الواقع خیر! برگ ها جای خودشان را بالای درخت سفت چسپیده اند، گنجشک ها از سرما بال و پرشان را پُف نمیکنند و بلکه  صدای جیک جیکشان کل کوچه را برداشته، حتی ابر ها هم هوای گریه  ندارند و بلکه صدای قهقهه شان کل آسمان را برداشته؛ مردم شهر هنوز با لباس های تابستانی شان بیرون می روند!

اما در یک روز آفتابی معمولی که فکر میکنیم این هم روزیست مثل دیروز، یکدفعه آسمان دلش میگرد و زار زار میزند زیر گریه؛  برگ ها از گریه آسمان میمیرند، گنجشک زیر سقفی پنهان میشوند، مردم که با لباس تابستانی  شان غافلگیر شده و موش آبکشیده می شوند!  و از آن لحظه است که پاییز آغاز می شود، درست در یک لحظه. 

در شهر ما هنوز پاییز قدم نگذاشته است... 

از درد خود به تو بگویم دیوار
جز خود به کسی خرده نگیرم دیوار

از عالم و آدم و جهان دلگیرم
از وحشت شب به تو گریزم دیوار

آرام و صبور و تکیه گاهم هستی
در خود به منی غریب اسیرم دیوار

از بس که نجیب و پاک و آدم هستی
محرم به خودم تو را گزیدم دیوار

در این شب شوم شوریده به شمعی
در تو به خودم خیره بماندم دیوار

از خنجر دوستان چه حلائل که نخوردم
دیگر نتوانم که بمانم و نمیرم دیوار

در حسرت آغوش تو تب کرد نگاهم
بگذار بر شانه تو سر گذارم دیوار

سوگند به تقدس ناب سکوتت
دیگر ز کسی به تو ننالم دیوار

زین پس تو رفیق و همدم و یارم باش
من هم عاشق عشق تو باشم دیوار

دیوار نویسی های کوتاه