۵۰ مطلب توسط «آقای دیوار نویس» ثبت شده است

چیز هایِ مهم از دید چشم ها مخفی اند



 «شازده کوچولو» 

عطر خوش زندگی

اینکه چه عینکی بزنیم و زندگی رو از کدام زاویه اش ببینیم همه اش بستگی به خودمان داره، میتوانیم عینک بد بینی رو بذاریم روی دماغمان و به زمین زمان بد بین باشیم و به عالم و آدم بد و بیراه بگوییم ، و یا میتوانیم  عینکِ خوشکلِ مثبت نگری رو بزنیم و از کوچک ترین اتفاقات زندگی و از عادی ترین اتفاقاتی که مردم این روز ها نمیبینند، لذت برد! مثلا میشه تو یه روز سردِ پاییزی که دستات از سرما یخ زده اند و داری میروی که هرچه سریع تر خودت رو به ایستگاه مترو برسانی تا سریع برسی کنارِ بخاری عزیز تر از جان؛ و یکهو وسط مترو یکی از رفقایِ قدیمی ات رو میبینی و با دست دادنت تمام سرمایِ دستانت میریزند زیر پاهایت و بر میگردی به همان رفاقت گرمِ چند سال پیش! و یا تو همین سرمایِ استخوان سوز، از عطر فروشی که کنار خیابان بساط کرده است، عطر دلخواهت را بخری و با تملم وجودت بویش کنی و پُر بشوی از حس و حال خوب. خلاصه که مشکلات رو همه دارن، ولی بیایین کنارِ مشکلات، از داشتن زندگی فراموش نکنیم :)

مهمون این موزیکِ دلچسپ باشید:


دم بعضیا گرم

نکته درد ناکش اینجاست که با کاپشن میری زیرِ دو تا پتو، و غرق در عرق، باز هم میلرزی، حالا خوبه بعضی ها بودن برایم دارو گرفتن و بوی شلغمی راه انداختن و آویشنی دم کردن وگرنه بعضی ها که بخاطر اینکه مریض بودم و تو اتاق خوابیده بودم، منو بی فرهنگ مورد خطاب قرار دادن :| خلاصه تب لرز و سرما خوردگی بسیار بی رحم است.

پنجشنبه جمعه ها

پنجشنبه جمعه ها، همیشه برام خیلی حال هوای خوبی داره، چه چند سال پیش که با رفقا میزدیم تو دل کوه و مرغی به سیخ میکشیدیم و جیگری به بدن میزدیم، و چه الان که بیشتر پنجشنبه جمعه ها رو تو خونه خاله ام که حقیقتا مثل مادرمه؛ میگذرونم، و خُب خاله جان هم با انواع دمنوش و چایی هایِ عطر کشیده که مزه دارچینش کاملاً حس میشه، تحویل ام میگیره؛ و چی  بهتر از اینکه کنارِ خاله و شوهر خاله بشینی و چایی تو دستت باشه و شوهر خاله یه جُک فیض بده و من بخندم و یه قربون صدقه خاله بره و خاله بخندد! جمعه هم که خاله آستین بالا میزند و یه آش مشتی درست میکنه و شوهر خاله هم ، از نونوایی شون نون چوب سنگّک میاره، و بچه هاش هم از خونه هاشون میان،  و دور هم سر یک سفره بزرگ میشینیم،  و آش میخوریم... بعدش هم که نوه هایِ خاله، میان دور من جمع میشن و عمو عمو راه بندازن و بازی میکنیم :|  و آخر شب هم که با پسر خاله میریم و پایی به توپ میزنیم و گُلی میخوریم و گُلی میزنیم و فوتسالی  بازی  میکنیم.

یکی از رفقام میگفت: تو چرا این همه آخر هفته میری خونه اقوامتون؟! میگم: والا خودشون زنگ میزنن و میکشوننم خونه شون  وگرنه حداقل این همه نمیرفتم، میگه: من الان سه ساله مشهدم و یکی دوبار رفتم خونه خاله ام، چقدر خوبه که اقوامتون اینقدر خونگرم اند! گفتم: اساساً از طرف مادر همه اقواممون اینطوری اند؛ و خُب منم که عاشق دور هم بودنم :)


اره باووو... کلا چشما بیشتر حرف میزنن

  • آقای دیوار نویس
  • دوشنبه ۶ آذر ۹۶
  • ۱۰:۰۷
  • ۵ پسندیدم

وای از آذر!

آذر آمد و با آمدنش، بارون خانوم را هم بغل گرفت و آورد... اما همیشه همین بوده، همیشه آذر بیشتر بوی پاییز و دلتنگی میدهد، همیشه آخرهایش که میشود، دستِ زمستون رو میگیره و میذاره تو دست شهر،  و یلدا خانوم رو مهمون خونه ها میکنه و میرود تا سال دیگر... و وقتی که میرود،  شب ها هم برای رفتنش ذره ذره آب میشوند!


پ.ن: شب ها،  هوا بشدت پاییزی هست، یعنی پُر از هوایِ سرد و باد های سوزناک و قطرات ریز بارونی که میخورند به سر و صورتت...  :) 

حتی پاییز هم پشتش به زمستان گرم است

بالاخره باران خودش را به دل این شهر رساند و در کوچه کوچه یِ این شهر قدم گذاشت! 

امشب بارون اومد، بارون زیبایِ پاییزی؛ خیایابون ها پر شده بود از زیبایی، همون تیر و چراغ برق های قدیم بود ها، ولی بارون با صدایش، با هجومش، تمام اون عادی هارا  خاص کرده بود [نویسنده از بیان ذوقی که دارد، عاجز است]

حالا که بارون اومده و شما هم اینجا هستید، بذارید چند دقیقه رو مهمونِ متنی از علی قاضی نظام، با صدایِ زیبایِ سید طه صداقت باشیم و پادکستی رو که به این بارون میخوره رو گوش کنیم. 

البته عمیقا توصیه می کنم فایل را دانلود و با هدفون یا هندزفری گوش فرا دهید :) 


متن: علی قاضی نظام

با صدای: سید طه صداقت 

حال و هوایِ روستا ۲ | قدم زندن به یاد خاطرات کودکی

(قسمت پیشین:  ۱:درگیر گل هایِ زعفرون 


اون قدیما که هنوز بچه تر بودیم با همین پسر داییم دو تا چوب بر میداشیم و وسط پاهایمان میذاشتیم و غرق در تصور اینکه الان سوار بر اسبی هستیم، کل روستا رو دور میزدیم و پیِ جوی هایِ آب رو میگرفتیم و میرفتیم و میرفتیم تا ببینیم تهش به کجا میرسه، زیر سایه هایِ درخت ها مینشستیم و غرق در حرف زدن میشدیم... گاهی موقع ها آتیشی روشن میکردیم و داخل آتیش چندتا بادام می‌انداختیم و بعد یه ربع بیست دقیقه با چوب هایمان بادم هارو قِل میدادیم و از آتیش بیرون می آوردیم و میشکستیم و مغز هایش که از شدت گرمای آتش غرق در روغن خودشون شده بودند و خیلی خیلی خوشمزه شده بودند رو میخوردیم؛ و بی بهونه خوش حال بودیم، و بی بهونه زندگی میکردیم.

این دو روز هم یه بار عصر، به یاد همون قدیما زدیم بیرون و دونفره کل روستا رو قدم کردیم؛ هوایِ روستا تو این فصل سال سرد بود ولی خوب تموم کیفش به همین سردی هوایش بود، که دستانت از سرما یخ بزند و مجبور باشی محکم تر تو جیب کاپشن فشارشون بدی که گرم تر بشند.  رفتیم سر همون جوی  هایِ آبِ قدیمی و از بالا تپه ها به کلِ خونه هایِ روستایی خیره شدیم، از شدت سرما جرأت نمیکردیم که دست به آب بزنیم! و ادامه دادیم و از قسمت پایین روستا از روستا خارج شدیم و روی آسفالت هایِ کناره جاده قدم زدیم و  غرق در صحبت و گوش دادن به موزیک بودیم... دنبال آلاچیق هایِ کنار باغ ها که برای مسافران درست کرده بودند، بودیم؛ و بالاخره هم با چند بار دور زدن و برگشتن و رفتن، از کنارِ جوی آبی که صدایش به گوش میرسید به آلاچیق ها رسیدیم و مدتی رو اونجا بودیم... پسر دایی شروع کرد از خاطراتی که اینجا داشته، از خاطرات اولین عکسی که با دوربین پسر خاله اش ازش گرفته بوده، و منم گوشم به او و چشمم به اطراف بود و همینطور قدم زنان از آنجا دور شدیم و به سمت روستا حرکت کردیم؛ دیگه کم کم داشت شب میشد و خُب این پسردایی ام با اون هیکلش از سگ میترسید :|  [والا خجالت داره]  تا اینکه رسیدیم خونه دایی و چایی نوشیدیم و نازنین زهرا بر سرما خراب شد که چرا شما رفتید بیرون و من را نبردید؟! و قهر کرد و رفت تو اتاقی و بیرون نمیومد... لوس شده بود دیگه :|  ماهم بهش محل ندادیم و نشستیم دو نفره سبزی پاک کردیم و نارنگی زدیم به بدن...آخر شب موقع خواب کلی با پسر دایی کلی گل گفتیم و گل شنفتیم و میگفت: که نمیذارم بخوابی! ولی آخر سر هم خودش زودتر از من خوابید :|  

قرار بود صبح دیگه برگردیم ولی صبح هر طور بود دوباره مارو نگه داشتند؛ نازنین هنوز با ما قهر بود،  قهرش مثمر ثمر واقع شد و تن به یکی از خواسته هایش دادم و رفتم بیرون و با پفکی به دست برگشتم :|   و دوباره به حالت قبلی برگشت و به قول خودش دیگه با ما  قهر نبود :|| اما این آشتی هم زیاد دوام نیاورد و یک ساعت بعدش سر اینکه گوشی رو نمیدادم بازی کنه، دوباره باهامون قهر کرد. بعد از ظهر که شد دیگه قرار شد برگردیم و آماده رفتن شدیم و راهی شدیم،اما تو این شب و روزا خیلی خوش گذشت و کلی از خاطرات کودکی ام برایم زنده شد. 

بعد از اینکه از روستا رفتیم، خبر بهم رسید که نازنین بهونه گرفته و به مامانش گفته که شماره منو بگیره تا با من حرف بزنه :)  [مربوط به همون ویژگی بارزی که عرض کردم میشه :) ] 

حال و هوایِ روستا ۱ | درگیر گل هایِ زعفرون

همیشه برایم زندگی در روستا و زندگی هایِ روستایی از آرامش خاصی بر خوردار بوده و هست و از اونجایی که هم پدرم و هم مادرم اهل روستا بودند و مدتی از زندگی شون رو تو روستا گذروندند، خیلی از مواقع  میرم روستا پیش قوم و خویش ها، البته اون زمانی که هنوز بی‌بی بود؛ اکثر آخر هفته هارو پیش بی‌بی بودم. و اما همین چند روز پیش بود که با پسر داییم که از ورامین اومده بود پاشدیم و رفتیم روستا خونه دایی؛ بخاطر فصلِ گلهایِ زعفرون  دایی و زن دایی حتی فرصت سر خاروندن هم نداشتن! حتی خاله و مامان پسر دایی هم بلند شده بودند و اومده بودند کمک دایی؛ ولی گل های زعفرون بیشتر از این حرف ها بود و دایی دو تا عَمَلة ۱ هم از یه روستایِ دیگه آورده بود تا بلکه بتونه از پس گل هایِ زعفرون بر بیاد! ماهم تو این وضعیت رفتیم و دو شبی رو مهمونشون شدیم، و شام آماده کردن و مقدمات ناهار و شستن ظرف ها  و دَم کردن چایی بر عهده ما دو نفر بود، البته بعضی موقع ها مینشستیم دورِ گل ها و کمی هم تو گل پَر کردن کمک میکردیم ولی با سرعتی حلزونی وار و حتی کمتر، نسبت به بقیه! به زن دایی میگفتم: «منو محمد حسین دو نفری مون اندازه نصفِ نصف شما پَر میکنیم دیگه» و زن دایی لبخندی میزد و گل بعدی رو بر میداشت و پَر میکرد. یکی از دو عَمَلة سرش همیشه پایین بود و اصلا صحبت نمیکرد! حتی نقره خانوم که یکسره حرف میزد و هر کسی رو به حرف میاورد هم نمیتونست قد چند کلمه از زبونش بیرون بکشه! و فقط چشمانش به گُل ها بود و مشغول پَر کردنشون!  برایم خیلی خیلی عجیب بود که یک زن و این همه سکوت!  اون‌ یکی عَمَلة دایی مثلِ قبلیه بی حرف نبود و حتی یه دختر سه چهار ساله شیرین به اسم نازنین زهرا داشت؛ و از اونجایی که یکی از ویژگی هایِ بارز من اینه که بچه ها خیلی زود با من صمیمی میشن و منو هم بازی خودشون میکنن [ :) ] نازنین هم اولش با کمی ناز و عشوه اومد جلو ولی بعدش  شده بودم هم بازی و رفیق جون جونیش؛ البته نصف مدتی که رو که اونجا بودم رو با من قهر میکرد تا بیشتر نازش را بکشم و بیشتر باهاش بازی کنم؛ قول خوردینی های جور وا جور ازم میگرفت و گاهی موقع ها هم میرفت سر گوشی ام و بازی میکرد!  البته یه بارم از عمد زد به زمین :|  لهجه نازنین، شیرین بودنش رو دو برابر کرده بود و چون از روستایی دور اومده بودند حتی بعضی از جمله ها و حرف هاشو متوجه نمیشدم و میدادم برام ترجمه کنند!

واسه صبحونه ها شیرِ گاو میریختیم تو کاسه و با نون محلی میخوردیم ؛ البته نه از این شیر بدون چربی ها و پاستوریزه ها! از اون شیر هایی که هنوز چربی و مزه اش زیر زبونم هست،  از اون شیر هایی که دایی و زن دایی  دم دم هایِ غروب میرفتند از گاوشون میدوشیدند؛ و نکته جالبی هم که بود، این بود که همیشه هم باید موقع دوشیدن گاو،  زن دایی کنارِ گاو باشه! وگرنه خانوم گاوِ میزنه تموم شیر هارو پخش زمین میکنه.  تو روستا کسی که گاو شیردِه داشته باشد قطع به یقین پنیر و ماست و کره اون خونه هم ردیفه ، حتی اون قدیم ها که اینقدر خوشکسالی نبود و کرم هایِ سر شاخه خوار لعنتی نیافتاده بودند  به جون درخت ها ، زن دایی، گردو و بادام هایِ خودشان را میذاشت سر سفره صبحونه. 

سر صبح ها در حالی که هنوز هوا کاملا تاریک بود دایی و بقیه به غیر منو و محمد حسین و مامانش، میزدند میرفتند با ماشین سر زمین هایِ زعفرون و شروع به چیدن غنچه های زعفرون میکردند و حدود ساعت هایِ ۹ صبح بر میگشتند؛ و البته منم دلم میخواست که باهاشون برم ولی نه ماشین جا برایِ من داشت و نه خواب گرم و راحت اجازه بلند شدن به من میداد! ‌[براتون واضحه که این دلیل دومی، دلیل اصلی بود یا بیشتر توضیح بدم!؟] و ما سه نفر تو این مدت وظیفه پَر کردن مقداری زعفرون و  درست کردن ناهار و آماده بودن چای موقع اومدنشون را بر عهده داشتیم! و چه اشک هایی که نریختم از سر خورد کردن پیاز ها :|  و خوشبختانه فقط مقدمات ناهار برعهده  ما دو نفر بود و اصل غذا رو زن داییم [مامان محمد‌حسین] می پخت؛ وگرنه باید به جای ماکارونی، خمیر له شده میخوردیم و یا جزغاله ماکارونی!

+ نازنین زهرا را ببینید :)

 «۱» عَمَلة در گویش روستا به معنی زنانی هست که برای کار کردن برای بقیه پول میگیرند.

ببعی!

به داداشم میگم  بیا اسمت رو بهت یاد بدم تا تو کلاستون یاد داشته باشی اسم خودت رو بنویسی! دفتر قلم آورد و سر خط برایش نوشتم  «ببعی» و گفتم از رویش بنویس تا یاد بگیری و اُستا بشی!  و نوشت و نوشت و نوشت و مثل کشیدن نقاشی یاد گرفته بود کلمه  «ببعی» رو بکشه! برایش مربع و مستطیل و انواع شکل هایِ هندسی میکشیدم و به هر نحوی ترغیبش میکردم که داخلِ همه‌شان کلمه  «ببعی» رو بنویسد، و با هزار شوق و ذوق هم مینوشت و من هم با نگاهم و خنده هایی شیطانی وار همراهی اش میکردم؛ دیگه تقریبا کاملاً یاد گرفته بود و خوش حال از این بود که میتونست اسمش رو بنویسه، واردِ فاز دومم نقشه ام شدم و بهش گفتم:   «میدونی؛ میتونی اسم خودت رو بنویسی و به خانوم معلمتون نشون بدی، و بگی که نِگا خانوم معلم من اسمم رو نوشتم»  و با خنده هایی شیطانی تر از اتاق رفتم بیرون!  همه چی داشت طبق نقشه پیش میرفت تا  موقعی که بابا زنگ خونه رو به صدا در آورد و نشستیم تا دور هم چایی بنوشیم!  که این داداشمون بلند شد و رفت دفتر و قلمش را با خنده آورد و گفت:  « بابا نگا من بلدم اسمم رو بنویسم!»  بابا هم با لبخند و خوش حال از اینکه پسرش بلده اسم خودش رو بنویسه، نگاهش رو دوخت به نوک قلم و منتظر بود که کلمه  «احمد» از میون خط هایی که میکشد در بیایید که ناگهان خنده اش گرفت و گفت: « اسم تو مگه ببعیه؟!» اینجا بود که منم خنده ام گرفت و ته دلم ناراحت از اینکه نقشه ام نقش بر آب شد!  احمد با خشم کودکانه اش به سمتم هجوم آورد و با استعانت از دست هایم و هزار جور دوز و کلک تونستم از دستش در برم!

ولی خداییش حال نمیداد میرفت سر کلاس رویِ کاغذ مینوشت «ببعی» و میرفت کنار معلمش و میگف نگا خانوم من اسم خودم رو یاد دارم بنویسم  :)   تصور کردن معلم در اون لحظه هم از جذاب ترین لحظه هاست! 


صادقانه و رفاقتی
میل خودتونه
ولی یه حرفاییو نزنید که باعث بشه تیک عصبی بگیرید تا یه مدت بعدش و به خودتون فحش بدید هی...
بعضی وقتا
بعضی چیزا
مشخصه نتیجه نمیده
دنبال بهونه نگردید
اینطوری یه چیز بی ربطو به عنوان نشونه در نظر میگیرید و همه چیزو بدتر میکنین
ناامیدیِ ناشی از واقع بینی خیلی بهتر از امیدِ واهی و پوچه

دیوار نویسی های کوتاه (پیامک)