دیوٰارْ

دیوٰارْ


آنچه بیشتر مردم یا دست کم افراد ناموفق از آن بی خبرند این است که زندگی دقیقا به ما همان چیزی را می دهد که می خواهیم .

هر چیزی که برایت پیش می آید، محصول اندیشه های توست. پس اگر می خواهی زندگیت را عوض کنی، باید از عوض کردن اندیشه هایت آغاز کنی.


حکایت دۅلت و فرزانگی
مارک فیشر

دیوار نویسی های کوتاه(پیامک)
سالنامه دیوار نویسی هام

۷۸ مطلب توسط «آقای دیوار نویس» ثبت شده است

دنبال روز عشق نگردید!

چهارشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۶، ۰۲:۰۶ ب.ظ

حالِ دلتان که کوک باشد آن روز، روزِ عشق است. دنبال اسمی برای روزهایتان نگردید. دنبال بهانه نباشید تا به کسی که دوستش دارید بفهمانید، دوستش دارید. 

باور کنید دوست داشتن با بهانه فقط و تنها فقط رفع تکلیف است. باور کنید دوست داشتنی که دنبال روز و زمان مشخصی باشد، اسمش ابرازِ عشق نیست، انجام وظیفه است. 

من فکر می کنم که روزِ عشق، هر روزِ زندگی ست. هر روزِ با هم بودن است. تمام روزهایی که بی‌خیال، بی‌هدف و بی عشق می‌گذرد را دریابید. تمام روزها... همه روزهایی که محبوبتان به شما عشق را هدیه می دهد و شما از کنارش ساده عبور می کنید. دنبال اسمی برای روزهایتان نباشید. دنبال عشقی باشید که در روزهایتان آرام آرام رنگ می بازد...

#میثم_اسفندیار

  • آقای دیوار نویس

الله اکبر بخاطر...

شنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۱۱ ب.ظ

این روز ها که دارم «دا» را میخوانم، خیلی بیشتر از قبل به انقلابی که داریم احساس مسئولیت میکنم! خیلی بیشتر از قبل میفهمم که چه بر سر کشور ما آوردند و چه ظلم هایی که با جنگ تحمیلی بر سر کشورم سرازیر نکردند!  و چه خون هایی که نریختن!

الله اکبر بخاطر خون جوانان کشورم

الله اکبر بخاطر مادران چشم انتظار و رنج کشیده کشورم! 

الله اکبر بخاطر استقامت شیر زنان کشورم

الله اکبر بخاطر انقلابمان

الله اکبر بخاطر ایرانم ✌

+ الصاقیه:

  • آقای دیوار نویس

شب نوشت

جمعه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۱۵ ق.ظ

امشبو بهارنارنج طوری شب نویس مینویسم؛ با اجازه‌یِ صاحبِ سبک :)

«۱» با توجه به پست موقت و نظر خواهی از شما، تصمیم بر این شد که دستِ کتابِ «ملت عشق» رو بگیرم و بیارم پیش خودم؛ لذا راهی پاتوق کتاب شدم!  ولی هرچی گشتم، نبود! انگار اصلا هیچ وقت هم اونجا نبوده!  ولی از آنجایی که اگه من واردِ کتاب فروشی ای بشم،  نمیتونم دستِ خالی برگردم، بین قفسه ها و کتاب ها چرخی زدم و کتابی رو برداشتم و زدم بیرون به سمتِ پردیس کتاب [طبق پیشنهاد دوستان :) ]

«۲» وارد که شدم فقط چند دقیقه به اطراف نگاه کردم تا اینکه خودمو پیدا کردم!  خیلی کتاب بود!  و همینطور خیلی آدم!  «ملت عشق» رو خیلی زود پیدا کردم، ولی دلم میخواست هنوز بین کتاب ها و بین جمعیت راه بروم و اسم کتاب هارو بخوانم و از فضایِ قشنگِ مکانی لذّت ببرم.


  • آقای دیوار نویس

چایِ لبسوزِ دارچینی

پنجشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۰۵ ق.ظ

«۱» از جمله شیرین ترین لحظه ها در حرم، دیدن دختر بچه ها و پسر بچه هایی هست که روی سنگ ها و فرش هایِ رواقی نشسته اند و بازی میکنند و یا بدو بدو داخل رواق دنبال هم میدوند...الهی شکرت

«۲» سوز سرمای شب باعث شده بوده که کلاهِ کاپشنِ بارونی ام رو بندازم رویِ سرم، و دست‌ هامو محکم بچپونم تو جیب هام، رفتم سمتِ موکب چایِ صلواتی که تو خیابون هایِ اطراف حرم بود، انواع چایی درست کرده بودن، از به‌لیمو گرفته تا دارچینی  و هل دار؛ نزدیک شدم، استکانی رو از رویِ سینی برگردوند و گفت: 

- از کدومش برات بریزوم؟

+ دارچینی لطفاً

الحق که یه استکان چایِ لبسوزِ دارچینیِ موکبِ حضرتِ مادر ، آدم رو از این دنیا و تمام هیاهویش جدا میکند...

  • آقای دیوار نویس

دُخترِ شینا

سه شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۵۰ ب.ظ

اسم کتابِ «دخترِ شینا» رو تو یکی از کانال تلگرام شنیدم و همون موقع ترغیب شدم تا بخونمش! ولی اوایل نشستم و کتاب صوتی ای که ازش منتشر شده بود رو گوش میدادم! دو سه فصلی که گوش دادم، دیدم نه!  فایده ای نداره! خاطرات قشنگ تر از اونی هست که بخوام به کتاب صوتی اکتفا کنم! بخاطر همین یه شب بعد از غروب رفتم و آوردمشون :)  اما مریضی و تعطیلی معده ام باعث شد که با یک هفته تاخیر دست به کار بشم و دیر تر شروع کنمش!  ولی خب شروع که شد ، خیلی زود تموم شد! اینقدر خاطرات و داستان همسرِ شهید برایم جذاب و شنیدنی بود که کتاب از دستم نمی افتاد!  با خودم میبردم کتابخونه و ما بین درس هام ، موقعی که خسته میشدم ، به قصد خوندن چند صفحه بازش میکردم! ولی غرقش میشدم و به خودم که میومدم می‌دیدم که دارم وسط دخترِ شینا خواندم، کمی هم درس میخوانم!

بعضی از رفقا کتابو که تو دستم میدیدن بخاطرِ جلدِ خاصش میگفتند که داری کتاب دخترونه میخونه؟! :|  و من باید مینشستم براشون حالی میکردم که خاطرات همسران شهدا، مرد و زن نداره!  همون طور که خاطرات خودِ شهدا نداره!

دختر شینا، عاشقانه ایست فراتر از لیلی و مجنون، فراتر از فرهاد و شیرین!  عاشقانه ایست که زندگی شده است.

کلی درس گرفتم از این کتاب، از نحوه برخورد شهید از صبر کردن در برابر سختی ها از توکل بر خدا داشتن هاشون...خلاصه که اگه نخوندید که باید حتما بخونید، حتی شما دوست عزیز :)

درورد خدا بر شهید حاج ستار ابراهیمی و همسر صبورش، خانوم قدم خیر محمدی.

مهمونِ چند سطرش باشید :)

«... داشتم از پله‌های بلند و زیادی که از ایوان شروع می‌شد و به حیاط ختم می‌شد، پایین می‌آمدم که یک‌دفعه پسر جوانی روبه‌رویم ظاهر شد. جا خوردم. زبانم بند آمد. برای چند لحظه کوتاه نگاهمان به هم گره خورد. پسر سرش را پایین انداخت و سلام داد. صدای قلبم را می‌شنیدم که داشت از سینه‌ام بیرون می‌زد. آن‌قدر هول شده بودم که نتوانستم جواب سلامش را بدهم. بدون سلام و خداحافظی دویدم توی حیاط و از آن‌جا هم یک‌نفس تا حیاط خانه خودمان دویدم. زن‌برادرم، خدیجه،‌داشت از چاه آب می‌کشید. من را که دید، دلو آب از دستش رها شد و به ته چاه افتاد. ترسیده بودم، گفت: «قدم! چی شده. چرا رنگت پریده؟!» کمی ایستادم تا نفسم آرام شد. با او خیلی راحت و خودمانی بودم. او از همه‌ زن‌برادرهایم به من نزدیک‌تر بود، ماجرا را برایش تعریف کردم. خندید و گفت: «فکر کردم عقرب تو را زده. پسر ندیده!».

  • آقای دیوار نویس

وقتی نهال بودم :)

دوشنبه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۶، ۰۳:۳۸ ب.ظ

من وقتی نهال بودم ، نهالی فضول و کنجکاو، همراه با صفت لجبازی، اونم از نوع درجه قوی اش بودم!! در وصفِ کنجکاوی من همین بس که کلِ دل و روده هایِ رادیو هایِ خونه رو ریخته بودم بیرون! و تمام وسایل برقیِ زیر زمین خانه، با ترس و لرز منو نگاه میکردند! حتی یه بار لامپِ چشمک زنِ دزدگیر ماشین رو هم از جا کنده بودم!  بدبختانه به همین ها هم اکتفا نکردم و یکبار تا لب مرگ هم رفتم!  قضیه از این قرار بود که پسر همسایه مون از این لامپ هایِ کوچک کم وُلت داشت، که به یه باتری وصل بود و با کلید کوچکی، مدام خاموش و روشنشون  میکرد! همین باعث شد که دل منم بخواد و عقلم تمامِ عزم خودشو جزم کنه تا یه چیزی اختراع کنه! بخاطر همین رفتم به محل آزمایشگاهم [همون زیر زمین!] و یه مقدار سیم  پیدا کردم و لامپی صد واتی برداشتم و به سیم ها چسپ کاری کردم و سیم ها رو زدم تو پریز برق!  به خیال خودم الان باید روشن میشد! ولی نه تنها روشن نشد، که صدایی وحشتناک هم حاصلش شد و برق کل خونه هم قطع شد!!  ترسیدم!!  بدجوری هم ترسیدم!! از خونه زدم بیرون، با خودم میگفتم اگه بابا بفهمه منو میکشه! اون موقع ها مامان بعد از ظهر هارو میرفت قالی بافی، دم دم هایِ غروب مامان که داشت پیاده میومد سمت خونه، رفتم پیشش و زیر چادرش قایم شدم و اومدم تو خونه، بابا بخاطرِ مامان چیزی بهم نگفت ولی همون عصبانیتش باعث شد که دیگه دورِ همچین کار هایِ خطر ناکی نرم!  البته بماند که آبجی خانوم در تمامِ مراحل، تو زیر زمین با من بود، و همه رو مو به مو گذاشته بود کف دست بابا!

از شیطنت هاییم که به اندازه مو هایِ سرم هست، به یدونه بزرگش اکتفا میکنم!  البته اینو بقیه که ادعا میکردند دیدن، میگفتند؛ و گرنه خودم بشدت تکذیب میکنم :)   میگفتند که من برایِ دستشویی کردنم تو دستشویی خیلی لجبازی میکردم!  به این صورت که مامان منو میذاشت تو دستشویی و درو می‌بست و میگفت: تا دستشویی نکنی نمیذارم بیایی بیرون! و منم دستشویی نمیکردم!  وقتی که مامان دیگه نا امید میشد از من، درِ دستشویی رو باز میکرد و منم همونطور لخت! میپریدم وسطِ هال و بدو بدو دورِ هال میدویدم و دستشویی میکردم :|  و مامان دنبالم میدوید و حرص میخورد!!

حتی مورد داشتیم که تو خونه بی‌بی ، سفره که پهن شده بود و وسایل چیده شده بود، من شروع کرده بودم به اینکه جمع کنید سفره رو!  واینقدر پا فشاری و لجبازی کرده بودم که جمع کردند!  و همه رو خودم دوباره تنهایی آوردم! یعنی تا این حد لجبازی!!

دیگه فکر کنم همین مقدار در موردِ دوران طفولیت و نهالیت  من کفایت کنه؛ بذارید این مثقال آبرویی که دارم، حفظ بشه :|

* شما هم به این چالش دعوتید، وقتی نهال بودید، چه طور بودید؟! 

  • آقای دیوار نویس

متنفرم از رسیدن کله سحر ها!

شنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۰۸ ب.ظ

کله سحر در حالی که وِلو رویِ دوتا صندلی اتوبوس بودم، تو ترمینال بیدار شدم! کیف بدست راهی شدم؛ سوارِ ماشینی شدم که فقط یک مسافر کم داشت و با من کامل شد و راهی شد!  کیفیت هوا به گونه ای بود ، که همین چند قدم پیاده اومدنم باعث شده بود که لرزی عجیب گونه بگیرم :|  قبل حرم پیاده شدم و هزار تومن ناقابل تقدیم راننده کردم، دوباره مقداری رو پیاده رفتم و تو ذهنم هنوز اون مسئول ترمینال رو که اتوبوسِ کنسل شده رو بهم اطلاع نداده بود رو، موردِ عنایت قرار میدادم!!

  • آقای دیوار نویس

اوضاعیه که داریم؟!

جمعه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۳:۴۷ ب.ظ

من موندم مگه موقع زنگ زدن شماره ام نیافتاده بود که موقع کنسل شدن اتوبوس، همینقدر به خودشون زحمت ندادن یه خبر بدن و اینجوری مارو در به در اتوبوس نصف شب نکنند؟؟

  • آقای دیوار نویس

دیشب باباش زدش؟!

پنجشنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۰۱ ق.ظ

  • آقای دیوار نویس

قهوه ی سرد آقای نویسنده

سه شنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۲۰ ق.ظ
 اولش قرار نبود انتخاب بشه، و فقط یه چند جایی اسمشو شنیده بودم! اما چون تو پاتوق کتاب  نتونستم کتابی که دنبالش بودم رو پیدا کنم و ایشون هم روی میز حسابداری به حال خودش رها شده بود و کسی نیم نگاهی هم بهش نمی کرد، برداشتمش و بازش کردم و چند خطی خواندمش و بهش گفتم:  بریم؟!    که با زبون بی زبونی و با حالتی شبیه به این که:  « نگاه من چند ساعت شده اینجا افتاده ام و کسی منو دوست نداره»  فهمیدم که گفت: بریم!
رفتیم خونه و حدود چهار روز با من حرف زد،  از داستان نویسنده ای گفت که عاشق میشود و چه ماجرا هایی بر سرش در می آید! وقتی از تیمارستان و اتفاقات و سر کله زدن با کسانی که اونجا بودن و  داستان بافی ها و تفکراتی که اونجا میکرد، میگفت؛ اصلا انگار غرق در داستان میشدم و حس میکردم که الان داخل تیمارستانم!   اما وقتی از نگار و مارال میگفت: با حالتی شبیه به این که  «جمع کن این فیلم ایرانی تو» نگاهش میکردم! 
اما آخر داستان برایم خیلی جالب بود، یه جور به صورت متفاوت و خاص تموم شد...من که خوشم آمد :)

قسمتی از این کتاب که خیلی بهم چسپید:
سام نفس عمیقی کشید و به من نگاه کرد و گفت:«هر جمعه بابام به کلوپ محلمون میرفت و نوار بوکس محمدعلی کلی و جورج فورمن رو کرایه می کرد،مسابقه قهرمانی جهان بود،ما باهم اون بازی رو هزار بار دیدیم، حرف نداشت.اااولش فورمن تا جایی که می خورد علی رو زد،هوک چپ،هوک راست،شکم،زیر چونه،اماعلی چسپیده بود به رینک و می گفت: ناامیدم کردی پسر فورمن، چپ می زد علی می خندید، فورمن راست می زد،علی می رقصید، رقص پاش بی نظیر بود، این کارش باعث می شد فورمن عصبی تر بشه، تااین که آخر سسر علی با یه هوک راست جانانه فورمن رو ناک اوت کرد.همیشه وقتی بازی تموم می شد بابام بهم می گفت: ضربه وحشتناکی بود ولی علی با ااین ضربه برنده نشد، چیزی که اون رو برنده کرد رقصیدن وخنده هاش بود... بعد نوار رو در می آورد و با خودش می گفت: بذار هرچقدر که میخوان ضربه هاشون رو بزنن، اما بخند، نذار فکر کنن که برنده می شن، نذار فکر کنن که برنده می شن.
نوشته چاپ شده پشت جلد کتاب:
بهم گفت: تا حالا شکار رفتی؟ گفتم:نه من قبلا می رفتم، ولی دیگه نمیرم، آخرین باری که شکار رفتم، شکار گوزن بود، خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم.من بهش شلیک کردم، درست زدم به پاش وقتی رسیدم بالای سرش هنوز جون داشت، نفس می کشید و با چشم هاش التماس می کرد، زیباییش مسخم کرده بود، حس می کردم که میتونه دوست خوبی واسم باشه، می تونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسه ش درست کنم. اما خوب که فکر کردم فهمیدم که این جوری اون گوزن واسه همیشه لنگ میزنه و هروقت من رو ببینه یاد بلایی می افته که سرش آوردمف از نگاهش فهمیدم که بزرگ ترین لطفی که می تونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم. بعدش گفت: تو هیچ وقت نمی تونی با کسی که بدجور زخمیش کردی دوست باشی.

  • آقای دیوار نویس