دیوٰارْ

دیوٰارْ


آنچه بیشتر مردم یا دست کم افراد ناموفق از آن بی خبرند این است که زندگی دقیقا به ما همان چیزی را می دهد که می خواهیم .

هر چیزی که برایت پیش می آید، محصول اندیشه های توست. پس اگر می خواهی زندگیت را عوض کنی، باید از عوض کردن اندیشه هایت آغاز کنی.


حکایت دۅلت و فرزانگی
مارک فیشر

دیوار نویسی های کوتاه(پیامک)
سالنامه دیوار نویسی هام

۶ مطلب با موضوع «تُـــ نوشت» ثبت شده است

مگه میشه چشمات رو نشناسم؟!

دوشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۴۳ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • آقای دیوار نویس

ما هو حلمک؟

چهارشنبه, ۲۰ دی ۱۳۹۶، ۰۹:۵۶ ب.ظ


_چه آرزویی داری؟

+زیر بارون بغلت کنم، تو چی؟

_بارون بباره... 

  • آقای دیوار نویس

یلدا شد، انارِ لبہایت را دانه کنم؟!!

پنجشنبه, ۳۰ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۴۷ ب.ظ

حقیقتا مثل امشبی را نباید تنهایی سر کرد! آن هایی که با رفقا تو خوابگاه هستند که بروند تخمه و پفک و از اینجور مضریجات به علاوه مقداری میوه ارزون قیمت پیدا کنند که ضرر و فایده با هم مخلوط بشوند، و زیاد ضررش به چشم نیاید :| و دور هم بشینن و جُکی بگویند و پفکی گوشه لب بگذارند و میوه ای را با دست و بدون چاقو پوست بکنند و نوش جان کنند! و آخر سر هم با شکمی بالا آمده و لب هایِ خندان فیلم اکشنی را پلی کنند و از این چند ثانیه اضافه تر، نهایت استفاده را ببرند. البته از شب  هایِ یلدا در خوابگاه هایِ دخترانه خبر ندارم،  ولی ان شاء الله که خیر است!

آن هایی هم که با خانواده هستند هم که تکلیفشان معلوم است! پدر است و حکمش نافذ و واجبُ الاجرا، و خلاصه باید نشست پای سفره میوه ها و الباقی مخلفات پدر! ولی بین خودمان باشه، گهگاهی، مثل امشب را بشینید پای سفره دلِ باباها؛ بابا ها خیلی حرف دارن که در خودشان دفن میکنن!

و اما آن هایی هم که دلشان در نگاهِ مهربانِ کسی لرزیده است و دل بسته اند به دلبری، و دلشان لک میزند برایِ گوشه چشمی و لبخند شیرنش؛ قضیه کاملا فرق میکند. این جور آدم ها شاید شب یلدا را تنها سر کنند!  آخه این ها برایِ تک تکِ برگ هایی که از درخت میافتد؛ برای قطره قطره بارون و برای ثانیه ثانیه لحظاتی که دستانشان زیر سردی هوا قرمز و لبو شده است، حکمت قائل میشوند و تفسیری خالص از عشق میسازند! اینجور افراد این چند ثانیه اضافی را غنیمت شمرده؛ ومیشینند کنارِ خیالِ دلبر و تکه هایِ هندوانه را بر دهان دلبر میگذارند، و برایش شعر میخوانند؛  خیره نگاهش میکنند و آرام میشینند رو به رویش و دستی بر روی زلف هایش میکشند و آرام دم گوشش زمزمه میکنند: «زلف تو صد شب یلدا دارد» ~


یلداتون مبارک :) 

  • آقای دیوار نویس

عیناکِ جمیلة!

چهارشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۶، ۰۲:۲۸ ب.ظ

 نه با جوهر کیبورد، بلکه با رنگ مشکی و بزرگ، رویِ این گوشه از دیوار،

 بزرگ مینویسم «عیناکِ جمیلة» و هر روز خیره میشوم به آن ....

 شاید بتوانم روزی تصرفشان کنم--

 ~مبرا از مخاطب؟! ~

  • آقای دیوار نویس

اره باووو... کلا چشما بیشتر حرف میزنن

دوشنبه, ۶ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۰۷ ق.ظ

  • آقای دیوار نویس

دستانت در آغوش دستانم

پنجشنبه, ۴ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۳۲ ب.ظ

این روز ها اینقدر کوتاه هست که تا چشم بر هم میزنیم میبینیم که ای وای یک هفته دیگر هم گذشت! انگار اصلا روز هایش بجای ۲۴ساعت، بیست ساعت بیشتر ندارند! الباقی اش را داده اند به روز هایِ داغ تابستان! اما شب هایی بس عاشقانه و طولانی دارند! شب هایی که هرچقدر هم در کوچه پس کوچه های خلوت شهر قدم بزنی و آهنگ  «تو بارون که رفتی» سیاوش قمیشی را گوش بدهی، صبح نمیشود که نمیشود! شب هایی که از سرما دستانت یخ میزند و هر از چند گاهی مجبوری که از جیب مبارک درشان بیاوری و بچسپانی به دهان، و هاااایی بر سرشان بکشی که اندکی گرم بشوند!

و کاش در این شب ها تُ بودی تا دستانت را در آغوش دستانم میگرفتم و بالاجبار میبردمت و تمام طول خیابان را با هم قدم میکردیم؛ میگفتی که هوا سرد است، برگردیم برویم خانه! نگاهی به چشمانت می انداختم و برایت کمی لبویِ داغ میگرفتم  تا بهانه ها را از دست بالت جمع کنم! و دوباره تمام خیابان و دستان تُ... ناگهان بارانی میگرفت؛و تُ با بی حوصلگی میگفتی که: جان عمه ات بیا برگردیم خانه!!  موش آبکشیده میشویم هااا... و من رو میکردم به تُ و همراه سیاوش قمیشی بلند میگفتم:  «تُ ماهی منی که تو بارون رسیدی، امید منی تو شبِ نا امیدی»  و تُ خنده ای از دل میزدی... و شب با تمام طولانی بودنش جلویِ با تُ بودن چنان کم می آورد که انگار ده دقیقه بیش نبود!!  [این متن از هرگونه مخاطبی مبرا میباشد؟!! ] 

  • آقای دیوار نویس