از آنجایی که بی‌بی در روستایی نزدیک شهر خودمان بود، من و بی‌بی خیلی وقت هارا با هم تنها بودیم و کلی باهم خاطره داشتیم :)  در یکی از همین تنهایی های دو نفره‌مان، موقع شام که شد، قرار بر این شد که شامی ساده سریع آماده کنیم،و وظیفه من این بود که بروم از یخچالِ بی‌بی دو سه تا تخم مرغ محلی که حاصل زحمات مرغ هایِ بی‌بی بود را بیاروم و الباقی امور را بسپارم به بی‌بی! [وظیفه ای بس کمر شکن داشتم] 

بی‌بی سریع کاسه ای را روی پیک نیکِ کنار دستش گذاشت و زیرش را روشن کرد[چون پاهای بی‌بی درد میکرد، کنار دستش تو اتاق پیک نیک داشت تا مجبور نشه بلند بشه و بره کنار گاز]

یه مقدار که روغن ها داغ شد، بی‌بی شعله را به پایین ترین حدش رساند؛ و تخم مرغ هارا در ظرفی شکست و هم زد و ریخت داخل کاسه! و نشست و با خیااالی فارغ از شام و تخم مرغ هایِ بیچاره شروع کرد  به حرف زدن؛ و من هم به صحبت های بی‌بی گوش میدادم در حالی که شیش دونگ حواسم به تخم مرغ ها بود که الان جزغاله میشود؛ حیف اون تخم مرغ ها‌؛ و خلاصه از اینجور دق دل خوردن ها!  صبرم که به سر آمد گفتم بی‌بی جان تخم مرغ ها را دریاب!! گفت: بذار قشنگ بپزه! و بالاخره قشنگ که چه عرض کنم، یک جور ته دیگ تخم مرغ شده بود!  نه اینکه سوخته باشه ها، نه! فقط تمامش کاملا پخته شده بود و چون داخل کاسه بود، حجمش زیاد ‌شده بود![پُف پُفی شده بود] خلاصه سبک جدیدی در پختن تخم مرغ رو بی‌بی پایه گذاری کرد! سبکی که بخاطر نیمرو های عسلی چندان از محبوبیت خاصی در نزد من بر خوردار نشد! :|

و البته خوردن تخم مرغ های بی‌بی [همون ته دیگا] با نون محلی و ماست گوسفندی بدجوری اون شب چسپید.