۲۸ مطلب با موضوع «لحظه نوشت» ثبت شده است

حال و هوایِ روستا ۲ | قدم زندن به یاد خاطرات کودکی

(قسمت پیشین:  ۱:درگیر گل هایِ زعفرون 


اون قدیما که هنوز بچه تر بودیم با همین پسر داییم دو تا چوب بر میداشیم و وسط پاهایمان میذاشتیم و غرق در تصور اینکه الان سوار بر اسبی هستیم، کل روستا رو دور میزدیم و پیِ جوی هایِ آب رو میگرفتیم و میرفتیم و میرفتیم تا ببینیم تهش به کجا میرسه، زیر سایه هایِ درخت ها مینشستیم و غرق در حرف زدن میشدیم... گاهی موقع ها آتیشی روشن میکردیم و داخل آتیش چندتا بادام می‌انداختیم و بعد یه ربع بیست دقیقه با چوب هایمان بادم هارو قِل میدادیم و از آتیش بیرون می آوردیم و میشکستیم و مغز هایش که از شدت گرمای آتش غرق در روغن خودشون شده بودند و خیلی خیلی خوشمزه شده بودند رو میخوردیم؛ و بی بهونه خوش حال بودیم، و بی بهونه زندگی میکردیم.

این دو روز هم یه بار عصر، به یاد همون قدیما زدیم بیرون و دونفره کل روستا رو قدم کردیم؛ هوایِ روستا تو این فصل سال سرد بود ولی خوب تموم کیفش به همین سردی هوایش بود، که دستانت از سرما یخ بزند و مجبور باشی محکم تر تو جیب کاپشن فشارشون بدی که گرم تر بشند.  رفتیم سر همون جوی  هایِ آبِ قدیمی و از بالا تپه ها به کلِ خونه هایِ روستایی خیره شدیم، از شدت سرما جرأت نمیکردیم که دست به آب بزنیم! و ادامه دادیم و از قسمت پایین روستا از روستا خارج شدیم و روی آسفالت هایِ کناره جاده قدم زدیم و  غرق در صحبت و گوش دادن به موزیک بودیم... دنبال آلاچیق هایِ کنار باغ ها که برای مسافران درست کرده بودند، بودیم؛ و بالاخره هم با چند بار دور زدن و برگشتن و رفتن، از کنارِ جوی آبی که صدایش به گوش میرسید به آلاچیق ها رسیدیم و مدتی رو اونجا بودیم... پسر دایی شروع کرد از خاطراتی که اینجا داشته، از خاطرات اولین عکسی که با دوربین پسر خاله اش ازش گرفته بوده، و منم گوشم به او و چشمم به اطراف بود و همینطور قدم زنان از آنجا دور شدیم و به سمت روستا حرکت کردیم؛ دیگه کم کم داشت شب میشد و خُب این پسردایی ام با اون هیکلش از سگ میترسید :|  [والا خجالت داره]  تا اینکه رسیدیم خونه دایی و چایی نوشیدیم و نازنین زهرا بر سرما خراب شد که چرا شما رفتید بیرون و من را نبردید؟! و قهر کرد و رفت تو اتاقی و بیرون نمیومد... لوس شده بود دیگه :|  ماهم بهش محل ندادیم و نشستیم دو نفره سبزی پاک کردیم و نارنگی زدیم به بدن...آخر شب موقع خواب کلی با پسر دایی کلی گل گفتیم و گل شنفتیم و میگفت: که نمیذارم بخوابی! ولی آخر سر هم خودش زودتر از من خوابید :|  

قرار بود صبح دیگه برگردیم ولی صبح هر طور بود دوباره مارو نگه داشتند؛ نازنین هنوز با ما قهر بود،  قهرش مثمر ثمر واقع شد و تن به یکی از خواسته هایش دادم و رفتم بیرون و با پفکی به دست برگشتم :|   و دوباره به حالت قبلی برگشت و به قول خودش دیگه با ما  قهر نبود :|| اما این آشتی هم زیاد دوام نیاورد و یک ساعت بعدش سر اینکه گوشی رو نمیدادم بازی کنه، دوباره باهامون قهر کرد. بعد از ظهر که شد دیگه قرار شد برگردیم و آماده رفتن شدیم و راهی شدیم،اما تو این شب و روزا خیلی خوش گذشت و کلی از خاطرات کودکی ام برایم زنده شد. 

بعد از اینکه از روستا رفتیم، خبر بهم رسید که نازنین بهونه گرفته و به مامانش گفته که شماره منو بگیره تا با من حرف بزنه :)  [مربوط به همون ویژگی بارزی که عرض کردم میشه :) ] 

حال و هوایِ روستا ۱ | درگیر گل هایِ زعفرون

همیشه برایم زندگی در روستا و زندگی هایِ روستایی از آرامش خاصی بر خوردار بوده و هست و از اونجایی که هم پدرم و هم مادرم اهل روستا بودند و مدتی از زندگی شون رو تو روستا گذروندند، خیلی از مواقع  میرم روستا پیش قوم و خویش ها، البته اون زمانی که هنوز بی‌بی بود؛ اکثر آخر هفته هارو پیش بی‌بی بودم. و اما همین چند روز پیش بود که با پسر داییم که از ورامین اومده بود پاشدیم و رفتیم روستا خونه دایی؛ بخاطر فصلِ گلهایِ زعفرون  دایی و زن دایی حتی فرصت سر خاروندن هم نداشتن! حتی خاله و مامان پسر دایی هم بلند شده بودند و اومده بودند کمک دایی؛ ولی گل های زعفرون بیشتر از این حرف ها بود و دایی دو تا عَمَلة ۱ هم از یه روستایِ دیگه آورده بود تا بلکه بتونه از پس گل هایِ زعفرون بر بیاد! ماهم تو این وضعیت رفتیم و دو شبی رو مهمونشون شدیم، و شام آماده کردن و مقدمات ناهار و شستن ظرف ها  و دَم کردن چایی بر عهده ما دو نفر بود، البته بعضی موقع ها مینشستیم دورِ گل ها و کمی هم تو گل پَر کردن کمک میکردیم ولی با سرعتی حلزونی وار و حتی کمتر، نسبت به بقیه! به زن دایی میگفتم: «منو محمد حسین دو نفری مون اندازه نصفِ نصف شما پَر میکنیم دیگه» و زن دایی لبخندی میزد و گل بعدی رو بر میداشت و پَر میکرد. یکی از دو عَمَلة سرش همیشه پایین بود و اصلا صحبت نمیکرد! حتی نقره خانوم که یکسره حرف میزد و هر کسی رو به حرف میاورد هم نمیتونست قد چند کلمه از زبونش بیرون بکشه! و فقط چشمانش به گُل ها بود و مشغول پَر کردنشون!  برایم خیلی خیلی عجیب بود که یک زن و این همه سکوت!  اون‌ یکی عَمَلة دایی مثلِ قبلیه بی حرف نبود و حتی یه دختر سه چهار ساله شیرین به اسم نازنین زهرا داشت؛ و از اونجایی که یکی از ویژگی هایِ بارز من اینه که بچه ها خیلی زود با من صمیمی میشن و منو هم بازی خودشون میکنن [ :) ] نازنین هم اولش با کمی ناز و عشوه اومد جلو ولی بعدش  شده بودم هم بازی و رفیق جون جونیش؛ البته نصف مدتی که رو که اونجا بودم رو با من قهر میکرد تا بیشتر نازش را بکشم و بیشتر باهاش بازی کنم؛ قول خوردینی های جور وا جور ازم میگرفت و گاهی موقع ها هم میرفت سر گوشی ام و بازی میکرد!  البته یه بارم از عمد زد به زمین :|  لهجه نازنین، شیرین بودنش رو دو برابر کرده بود و چون از روستایی دور اومده بودند حتی بعضی از جمله ها و حرف هاشو متوجه نمیشدم و میدادم برام ترجمه کنند!

واسه صبحونه ها شیرِ گاو میریختیم تو کاسه و با نون محلی میخوردیم ؛ البته نه از این شیر بدون چربی ها و پاستوریزه ها! از اون شیر هایی که هنوز چربی و مزه اش زیر زبونم هست،  از اون شیر هایی که دایی و زن دایی  دم دم هایِ غروب میرفتند از گاوشون میدوشیدند؛ و نکته جالبی هم که بود، این بود که همیشه هم باید موقع دوشیدن گاو،  زن دایی کنارِ گاو باشه! وگرنه خانوم گاوِ میزنه تموم شیر هارو پخش زمین میکنه.  تو روستا کسی که گاو شیردِه داشته باشد قطع به یقین پنیر و ماست و کره اون خونه هم ردیفه ، حتی اون قدیم ها که اینقدر خوشکسالی نبود و کرم هایِ سر شاخه خوار لعنتی نیافتاده بودند  به جون درخت ها ، زن دایی، گردو و بادام هایِ خودشان را میذاشت سر سفره صبحونه. 

سر صبح ها در حالی که هنوز هوا کاملا تاریک بود دایی و بقیه به غیر منو و محمد حسین و مامانش، میزدند میرفتند با ماشین سر زمین هایِ زعفرون و شروع به چیدن غنچه های زعفرون میکردند و حدود ساعت هایِ ۹ صبح بر میگشتند؛ و البته منم دلم میخواست که باهاشون برم ولی نه ماشین جا برایِ من داشت و نه خواب گرم و راحت اجازه بلند شدن به من میداد! ‌[براتون واضحه که این دلیل دومی، دلیل اصلی بود یا بیشتر توضیح بدم!؟] و ما سه نفر تو این مدت وظیفه پَر کردن مقداری زعفرون و  درست کردن ناهار و آماده بودن چای موقع اومدنشون را بر عهده داشتیم! و چه اشک هایی که نریختم از سر خورد کردن پیاز ها :|  و خوشبختانه فقط مقدمات ناهار برعهده  ما دو نفر بود و اصل غذا رو زن داییم [مامان محمد‌حسین] می پخت؛ وگرنه باید به جای ماکارونی، خمیر له شده میخوردیم و یا جزغاله ماکارونی!

+ نازنین زهرا را ببینید :)

 «۱» عَمَلة در گویش روستا به معنی زنانی هست که برای کار کردن برای بقیه پول میگیرند.

ببعی!

به داداشم میگم  بیا اسمت رو بهت یاد بدم تا تو کلاستون یاد داشته باشی اسم خودت رو بنویسی! دفتر قلم آورد و سر خط برایش نوشتم  «ببعی» و گفتم از رویش بنویس تا یاد بگیری و اُستا بشی!  و نوشت و نوشت و نوشت و مثل کشیدن نقاشی یاد گرفته بود کلمه  «ببعی» رو بکشه! برایش مربع و مستطیل و انواع شکل هایِ هندسی میکشیدم و به هر نحوی ترغیبش میکردم که داخلِ همه‌شان کلمه  «ببعی» رو بنویسد، و با هزار شوق و ذوق هم مینوشت و من هم با نگاهم و خنده هایی شیطانی وار همراهی اش میکردم؛ دیگه تقریبا کاملاً یاد گرفته بود و خوش حال از این بود که میتونست اسمش رو بنویسه، واردِ فاز دومم نقشه ام شدم و بهش گفتم:   «میدونی؛ میتونی اسم خودت رو بنویسی و به خانوم معلمتون نشون بدی، و بگی که نِگا خانوم معلم من اسمم رو نوشتم»  و با خنده هایی شیطانی تر از اتاق رفتم بیرون!  همه چی داشت طبق نقشه پیش میرفت تا  موقعی که بابا زنگ خونه رو به صدا در آورد و نشستیم تا دور هم چایی بنوشیم!  که این داداشمون بلند شد و رفت دفتر و قلمش را با خنده آورد و گفت:  « بابا نگا من بلدم اسمم رو بنویسم!»  بابا هم با لبخند و خوش حال از اینکه پسرش بلده اسم خودش رو بنویسه، نگاهش رو دوخت به نوک قلم و منتظر بود که کلمه  «احمد» از میون خط هایی که میکشد در بیایید که ناگهان خنده اش گرفت و گفت: « اسم تو مگه ببعیه؟!» اینجا بود که منم خنده ام گرفت و ته دلم ناراحت از اینکه نقشه ام نقش بر آب شد!  احمد با خشم کودکانه اش به سمتم هجوم آورد و با استعانت از دست هایم و هزار جور دوز و کلک تونستم از دستش در برم!

ولی خداییش حال نمیداد میرفت سر کلاس رویِ کاغذ مینوشت «ببعی» و میرفت کنار معلمش و میگف نگا خانوم من اسم خودم رو یاد دارم بنویسم  :)   تصور کردن معلم در اون لحظه هم از جذاب ترین لحظه هاست! 

بارانی که ناز میکند

آنقدری که باران برای آمدنش این روز ها ناز میکند لیلی برای مجنون نکرد!! یکی نیست بگوید که باران جان،  دل ملتی لک زده است تا بباری بر سرشان! اصلا پاییز و سردی هوا و تمام زیبایی هایش کنار تو میچسپد باران خانوم!  منّتی به سر ما بذار و قدر چند دانه هم در شهر ما ببار... جبران میکنیم :| به همین سوسوی چراغ خواب بالای سرم قسم :||

پی‌نوشت:

اگر کامنت نمیذارم دلیلی بر این تلقی نمیشود که نمیخوانمتان :)  دومین دلیلی که ماهیانه اینترنت میگیرم وبلاگ ها و نوشته های شماست :) 

جواب های دندان شکن

پیاده داشتم به سمت میدان بسیج میرفتم و تو مسیر گروه گروه دانش آموزان را میدیم که به صورت پراکنده هر کدام مشغول شعار  دادن بودند اما از همین گروه ها،  گروهک دخترانِ دبیرستانی بودند که با شعار هایشان واقعا تاثیر بسزایی در حفظ نظام داشتند!  گوینده بلند میگفت: مرررررردم کین؟   و جواب میدادن :مااااااااااا      رهبر کیه:  بااااااابااااااا         با سرعتی قریب به جناب میگ میگ؛ و با انواع دعا و مناجات از کنارشان گذشتم که مبادا گرفتار عذاب ناظم و مدیر مدرسه شان شوم :|

جامانده سیل عشق

رفقا ام یکی یکی پیِ ویزا و پاسپورت هایشان هستند و یکی یکی عازم دریایِ عشق میشوند!  همین دیشب بود که دو نفر از رفقایم رفتند حرم آقایم امام رضاعلیه‌السلام و اذن گرفتند برای زیارت حرم حضرت اربابعلیه‌السلام و وداع کردند و امروز ظهر راهیی شدند. یکی از رفقام میگفت [که خودش هم عازم است] بین ستون ها، تو موکب ها، اگه عکسی میگیرید همان لحظه برای کسی نفرستید!  بذارید اربعین تمام شود، دل است دیگر، دلش حرم میخواهد، دلش بین الحرمین میخواهد...  پدرم پارسال همین موقع ها گفته بود که نیت میکنم سال آینده باهم برویم پیاده روی ولی انگار در حد همان نیت ماند و امسال هم حسرت دیدن حرم به دلم ماند!

اما امسال خودم تنهایی نیت میکنم و جوازِ سفرم را هم از آقام امام رضاعلیه‌السلام میخواهم [گرچه رو سیاهم و نالایق]  و دلم میخواهد سال آینده در چنین روز هایی کوله ای به دوشم بی‌اندازم و نا باورانه راهیی حرم حضرت حسینعلیه‌السلام شوم [بشرط حیات إن شاء الله] 

سر صبح شنبه!

تا به حال سر صبح شنبه شده بزنید به ماشین کسی و داغونش کنید!؟  

قبل ساعت هفت صبح با پسر خاله ام سوار ماشین بودیم که یکهو وسط چهار راه یک ماشین وایستاد و پسر خاله ام به راست چرخید و القضا ماشینی داشت از کنارمون رد میشد که گوشه جلویی ماشین پسر خاله ام زد بغل پرایده رو داغون کرد :|

خود شنبه کم بدبختی داشت که اینم باید بهش اضافه میشد؟! :|

قانون!

(۱) اومدم از سمتی از چهارشهدا به سمت دیگه اش بروم که با صحنه ای رو به رو شدم که خیلی برایم عجیب آمد! با اینکه ماشین ها ایستاده بودند و چراغ قرمز بود، عده ای آن سمت من، پیاده ایستاده بودند! از جلو ماشین ها رد شدم و نزدیکشان که شدم فهمیدم توریست اند و اهل اروپا؛ یکی شان گوشی اش را در آورده بود و عکسی از ماشین هایی که وسط چهار راه با وجود چراغ راهنما گره خورده بودند، انداخت! سرم را برگرداندم و نگاهی به چراغ عابر پیاده انداختم و دیدم قرمز است! [کاش میتونستم برگردم آن طرف و منتظر بایستم تا سبز میشد] 

(۲) شب بعد از غروب با پسر خاله ام سوار ماشین بودیم و داشتیم بر میگشتیم، که به چهار راهیی رسیدیم که چراغ راهنما اش خاموش بود! اتوبوس ها از یک طرف و سواری ها از طرف دیگری با عجله وارد چهار راه می شدند! هر کدام میخواستند راهی از بین ماشین ها به هم گره خورده پیدا کنند و سریع چهار راه را به حال خودش رها  کنند، در حین عبور از همین چهار راه نزدیک بود که بین چند ماشین له گردیم ولی خُب به قول پسر خاله ام: چهار راه خر تو خره و کاریش هم نمیشه کرد! 

بهار نارنج

خسته و کوفته بعد از کلی کلاس، دراز کشیده بودم و تو فکرای  خودم بودم که متوجه صدای تلق و تلوقی شدم، بلند شدم  و نگاهی به اطراف انداختم و امین رو دیدم، در حالی که کتری کوچکی کنار دستش؛ و لیوانی به دستش! پرسیدم چی مینوشی؟! گفت میخوای؟! گفتم خُب حالا چی هست!؟ گفت لیوانت رو بیار! انگار هر طور بود میخواست شربت گیرمان کند!  [البته کاشف به عمل آمد که دمنوش بود]  لیوانم را دادم و برای منم مقداری ریخت! گفتم چی هست حالا! گفت بهار نارنج!  شاید یکی دوبار تا به حال نوشیده بودم و اصلا نمیتونستم مزه اش را تصور کنم! تا اینکه قورت اول رو نوشیدم انگار که تموم خسته گی هایم کوله بارشون رو بستند و رفتند!

حیف که چایی میزنم وگرنه از اینا مینوشیدم :)  [نویسنده اعتیادی عجیب به چای دارد] 

جان جاسم منو فشار نده!

خسته و کوفته داخل پاساژ ها میگشتیم برای خرید لباسی، رفیق ما بد جوری دیر پسند هست! اینقدر خسته بودم که دیگه داخل مغازه ها نمیرفتم و تنهایی میفرستادمش تا خریدش رو انجام بده؛ همینطور که منتظر بودم از داخل مغازه بیاد بیرون، چند قدم رفتم جلو تر و یک دفعه صحنه ای رو دیدم که تموم خستگی ام پرید و حتی جا داشت قهقهه ای بلند سر بدم :)

شما را با صحنه مورد نظر تنها میذارم :) 

و همینطور

+ببینید   +ببینید

وهمچنان +ببینید :) 

از درد خود به تو بگویم دیوار
جز خود به کسی خرده نگیرم دیوار

از عالم و آدم و جهان دلگیرم
از وحشت شب به تو گریزم دیوار

آرام و صبور و تکیه گاهم هستی
در خود به منی غریب اسیرم دیوار

از بس که نجیب و پاک و آدم هستی
محرم به خودم تو را گزیدم دیوار

در این شب شوم شوریده به شمعی
در تو به خودم خیره بماندم دیوار

از خنجر دوستان چه حلائل که نخوردم
دیگر نتوانم که بمانم و نمیرم دیوار

در حسرت آغوش تو تب کرد نگاهم
بگذار بر شانه تو سر گذارم دیوار

سوگند به تقدس ناب سکوتت
دیگر ز کسی به تو ننالم دیوار

زین پس تو رفیق و همدم و یارم باش
من هم عاشق عشق تو باشم دیوار

دیوار نویسی های کوتاه (پیامک)