دیوٰارْ

دیوٰارْ


آنچه بیشتر مردم یا دست کم افراد ناموفق از آن بی خبرند این است که زندگی دقیقا به ما همان چیزی را می دهد که می خواهیم .

هر چیزی که برایت پیش می آید، محصول اندیشه های توست. پس اگر می خواهی زندگیت را عوض کنی، باید از عوض کردن اندیشه هایت آغاز کنی.


حکایت دۅلت و فرزانگی
مارک فیشر

دیوار نویسی های کوتاه(پیامک)
سالنامه دیوار نویسی هام

۴۶ مطلب با موضوع «لحظه نوشت» ثبت شده است

شب نوشت

جمعه, ۲۰ بهمن ۱۳۹۶، ۱۲:۱۵ ق.ظ

امشبو بهارنارنج طوری شب نویس مینویسم؛ با اجازه‌یِ صاحبِ سبک :)

«۱» با توجه به پست موقت و نظر خواهی از شما، تصمیم بر این شد که دستِ کتابِ «ملت عشق» رو بگیرم و بیارم پیش خودم؛ لذا راهی پاتوق کتاب شدم!  ولی هرچی گشتم، نبود! انگار اصلا هیچ وقت هم اونجا نبوده!  ولی از آنجایی که اگه من واردِ کتاب فروشی ای بشم،  نمیتونم دستِ خالی برگردم، بین قفسه ها و کتاب ها چرخی زدم و کتابی رو برداشتم و زدم بیرون به سمتِ پردیس کتاب [طبق پیشنهاد دوستان :) ]

«۲» وارد که شدم فقط چند دقیقه به اطراف نگاه کردم تا اینکه خودمو پیدا کردم!  خیلی کتاب بود!  و همینطور خیلی آدم!  «ملت عشق» رو خیلی زود پیدا کردم، ولی دلم میخواست هنوز بین کتاب ها و بین جمعیت راه بروم و اسم کتاب هارو بخوانم و از فضایِ قشنگِ مکانی لذّت ببرم.


  • آقای دیوار نویس

چایِ لبسوزِ دارچینی

پنجشنبه, ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۰۵ ق.ظ

«۱» از جمله شیرین ترین لحظه ها در حرم، دیدن دختر بچه ها و پسر بچه هایی هست که روی سنگ ها و فرش هایِ رواقی نشسته اند و بازی میکنند و یا بدو بدو داخل رواق دنبال هم میدوند...الهی شکرت

«۲» سوز سرمای شب باعث شده بوده که کلاهِ کاپشنِ بارونی ام رو بندازم رویِ سرم، و دست‌ هامو محکم بچپونم تو جیب هام، رفتم سمتِ موکب چایِ صلواتی که تو خیابون هایِ اطراف حرم بود، انواع چایی درست کرده بودن، از به‌لیمو گرفته تا دارچینی  و هل دار؛ نزدیک شدم، استکانی رو از رویِ سینی برگردوند و گفت: 

- از کدومش برات بریزوم؟

+ دارچینی لطفاً

الحق که یه استکان چایِ لبسوزِ دارچینیِ موکبِ حضرتِ مادر ، آدم رو از این دنیا و تمام هیاهویش جدا میکند...

  • آقای دیوار نویس

متنفرم از رسیدن کله سحر ها!

شنبه, ۱۴ بهمن ۱۳۹۶، ۰۱:۰۸ ب.ظ

کله سحر در حالی که وِلو رویِ دوتا صندلی اتوبوس بودم، تو ترمینال بیدار شدم! کیف بدست راهی شدم؛ سوارِ ماشینی شدم که فقط یک مسافر کم داشت و با من کامل شد و راهی شد!  کیفیت هوا به گونه ای بود ، که همین چند قدم پیاده اومدنم باعث شده بود که لرزی عجیب گونه بگیرم :|  قبل حرم پیاده شدم و هزار تومن ناقابل تقدیم راننده کردم، دوباره مقداری رو پیاده رفتم و تو ذهنم هنوز اون مسئول ترمینال رو که اتوبوسِ کنسل شده رو بهم اطلاع نداده بود رو، موردِ عنایت قرار میدادم!!

  • آقای دیوار نویس

اوضاعیه که داریم؟!

جمعه, ۱۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۳:۴۷ ب.ظ

من موندم مگه موقع زنگ زدن شماره ام نیافتاده بود که موقع کنسل شدن اتوبوس، همینقدر به خودشون زحمت ندادن یه خبر بدن و اینجوری مارو در به در اتوبوس نصف شب نکنند؟؟

  • آقای دیوار نویس

مشهد سیبری

يكشنبه, ۸ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۰۷ ب.ظ

دونه دونه برف ها روی زمین آمدند و مثل بارون همون عادی هایِ همیشگی رو برامون فوق‌العاده کردند، فقط مشکل من اینه که تا من پامو گذاشتم روی پله هایِ اتوبوس و از مشهد زدم بیرون، برف ها هوس کردند که ببارند! :|  وتا من برگردم مشهد هوا آفتابی آفتابی میشه!  ببینید کی گفتم!

هوایِ الانِ مشهد ، چیزی حدودِ منفی ده درجه هست و تا صبح سرد تر هم میشه. یه پا سیبری شده واسه خودش :)

  • آقای دیوار نویس

چرا زمین عروس نمی شود که برف بیاید؟

سه شنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۶، ۰۷:۲۳ ب.ظ

منتظرِ صبحی هستم که از خواب بیدار بشم و ببینم که برف اومده و با هزار ذوق و شوق بروم وسطِ برف ها  یکم خل بازی در بیارم :|   و همچنین عکسی بگیرم از درخت هایی که با برف پوشیده شدند و زیرش یک عالمه حرف بنوسم :| و ارسال کنم.

دیوانه هم خودتونید!

+ خوشبحال اونایی که الان تو حیاط خونه شون برف دارند. 

  • آقای دیوار نویس

لطفا تمام شوید!

دوشنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۶، ۱۰:۴۴ ق.ظ

امتحانات ترم شروع شده، و انگار که  موشکِ نقطه زنی زده باشند به تمام برنامه ریزی هایِ روزانه ام؛ تمامشان پوکیده اند! و همه شان گوشه ای جمع میشوند وخیره به من نگاه میکنند که چه جوری اینقدر درگیرِ این امتحاناتِ پیزوری شدم!

راستش منم به همه شان نیم نگاهی میکنم و دلم میخواد که دستم را ببرم وسطشان و از بینشان کتابی که بهش قول دادم بودم که دستش را بگیرم و با خودم ببرم؛ را بخوانم، یا دست خودم را بگیرم و دور از این هیاهوی شهر، گوشه کنارِ پارکی بشینم و ذهنم را خالی کنم! یا شب ها مثل همیشه سر موقع بخوابم و صبح ها کسل و مسخره نباشم! 

چه کنم؟! نمیشه خب! میشه؟ پیشنهادی ندارین؟! :|

  • آقای دیوار نویس

قربون کبوتر هایِ حرمت آقا...

دوشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۶، ۰۶:۵۰ ب.ظ

تو هوایِ سر و بی باران به سمت حرم میرفتم، از باب الرضا وارد حرم شدم؛ سلامی به آقا دادم و آروم آروم به مسیرم ادامه دادم،  کبوتر هارو میدیدم که دسته دسته میامدند و می نشستند کنارِ حوض هایِ صحن و مردم هم به ذوق آمده و ازشان فیلم و عکس میگرفتند؛ و خب منم که تافته جدا بافته نیستم! و کلی ذوق مرگ شدم و گوشیمو از تو جیبِ کاپشنم در آوردم و ازشون عکس گرفتم،  تو همین چند دقیقه که داشتم ازشون عکس میگرفتم دستام از سرما قرمز شد :|   ولی خب به نظر خودم قشنگترینش همینی شد که دیدین :) 

  • آقای دیوار نویس

مگه میشه چشمات رو نشناسم؟!

دوشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۴۳ ق.ظ
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • آقای دیوار نویس

روحت رو اینجور جاها بزن به شارژ!

دوشنبه, ۱۸ دی ۱۳۹۶، ۰۴:۲۵ ب.ظ

مکان هایِ روح شارژ کن دیدین تا به حال؟! از اون مکان هایی که جداست از این جهان و آنچه که در آن هست، از اون هایی که دل و روحت را شارژ میکنند. حالا میتونه یه نیمکتِ چوبی خالی وسطِ یه پارکِ ساده، تو سرِ کوچه باشه و یا یه کافه تو یه روز زمستونی، وسط شهر! خلاصه فرقی نداره که چه جوری باشه؛ مهم اینه که اون نقطه از این کره به شما انرژی تزریق میکنه و دوباره برای ورود به این دنیا و آنچه که در آن هست آماده میشین! و قطع به یقین شما هم از اینجور مکان هارو تجربه کردین، نه؟!

نمیدونم گفتم یا نه ولی من یه جوری ام که ممکنه با یه اتاقِ سه در چهارِ خشک و خالی هم، چنان اُنس وجودی بگیرم که رفتن از اون اتاق بشدت برایم سخت بشه! [مورد داشتیم!] ولی خُبْ الان در موردِ یه اتاق سه در چهارِ خشک و خالی حرف نمیزنم! دارم در مورد یه کتابخونه خیلی با حالِ دوست داشتنی حرف میزنم. جایی که بیشتر وقتِ روز هام رو اونجا سپری میکنم! گاهی موقع ها فقط میشینم بدون هیچ‌گونه مطالعه ای، گاهی هم غرقِ در کلمات نویسنده کتابِ مورد علاقه ام میشوم... حتی همین الان که دارم تک تک کلمات این پست رو رویِ دیوار میکشم، وجودم چهار پنج ساعتی هست که در این نقطه مستقر است :)

  • آقای دیوار نویس