دیوٰارْ

دیوٰارْ


آنچه بیشتر مردم یا دست کم افراد ناموفق از آن بی خبرند این است که زندگی دقیقا به ما همان چیزی را می دهد که می خواهیم .

هر چیزی که برایت پیش می آید، محصول اندیشه های توست. پس اگر می خواهی زندگیت را عوض کنی، باید از عوض کردن اندیشه هایت آغاز کنی.


حکایت دۅلت و فرزانگی
مارک فیشر

دیوار نویسی های کوتاه(پیامک)
سالنامه دیوار نویسی هام

۶ مطلب با موضوع «معرفی جات» ثبت شده است

دُخترِ شینا

سه شنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۶، ۰۹:۵۰ ب.ظ

اسم کتابِ «دخترِ شینا» رو تو یکی از کانال تلگرام شنیدم و همون موقع ترغیب شدم تا بخونمش! ولی اوایل نشستم و کتاب صوتی ای که ازش منتشر شده بود رو گوش میدادم! دو سه فصلی که گوش دادم، دیدم نه!  فایده ای نداره! خاطرات قشنگ تر از اونی هست که بخوام به کتاب صوتی اکتفا کنم! بخاطر همین یه شب بعد از غروب رفتم و آوردمشون :)  اما مریضی و تعطیلی معده ام باعث شد که با یک هفته تاخیر دست به کار بشم و دیر تر شروع کنمش!  ولی خب شروع که شد ، خیلی زود تموم شد! اینقدر خاطرات و داستان همسرِ شهید برایم جذاب و شنیدنی بود که کتاب از دستم نمی افتاد!  با خودم میبردم کتابخونه و ما بین درس هام ، موقعی که خسته میشدم ، به قصد خوندن چند صفحه بازش میکردم! ولی غرقش میشدم و به خودم که میومدم می‌دیدم که دارم وسط دخترِ شینا خواندم، کمی هم درس میخوانم!

بعضی از رفقا کتابو که تو دستم میدیدن بخاطرِ جلدِ خاصش میگفتند که داری کتاب دخترونه میخونه؟! :|  و من باید مینشستم براشون حالی میکردم که خاطرات همسران شهدا، مرد و زن نداره!  همون طور که خاطرات خودِ شهدا نداره!

دختر شینا، عاشقانه ایست فراتر از لیلی و مجنون، فراتر از فرهاد و شیرین!  عاشقانه ایست که زندگی شده است.

کلی درس گرفتم از این کتاب، از نحوه برخورد شهید از صبر کردن در برابر سختی ها از توکل بر خدا داشتن هاشون...خلاصه که اگه نخوندید که باید حتما بخونید، حتی شما دوست عزیز :)

درورد خدا بر شهید حاج ستار ابراهیمی و همسر صبورش، خانوم قدم خیر محمدی.

مهمونِ چند سطرش باشید :)

«... داشتم از پله‌های بلند و زیادی که از ایوان شروع می‌شد و به حیاط ختم می‌شد، پایین می‌آمدم که یک‌دفعه پسر جوانی روبه‌رویم ظاهر شد. جا خوردم. زبانم بند آمد. برای چند لحظه کوتاه نگاهمان به هم گره خورد. پسر سرش را پایین انداخت و سلام داد. صدای قلبم را می‌شنیدم که داشت از سینه‌ام بیرون می‌زد. آن‌قدر هول شده بودم که نتوانستم جواب سلامش را بدهم. بدون سلام و خداحافظی دویدم توی حیاط و از آن‌جا هم یک‌نفس تا حیاط خانه خودمان دویدم. زن‌برادرم، خدیجه،‌داشت از چاه آب می‌کشید. من را که دید، دلو آب از دستش رها شد و به ته چاه افتاد. ترسیده بودم، گفت: «قدم! چی شده. چرا رنگت پریده؟!» کمی ایستادم تا نفسم آرام شد. با او خیلی راحت و خودمانی بودم. او از همه‌ زن‌برادرهایم به من نزدیک‌تر بود، ماجرا را برایش تعریف کردم. خندید و گفت: «فکر کردم عقرب تو را زده. پسر ندیده!».

  • آقای دیوار نویس

قهوه ی سرد آقای نویسنده

سه شنبه, ۱۰ بهمن ۱۳۹۶، ۱۱:۲۰ ق.ظ
 اولش قرار نبود انتخاب بشه، و فقط یه چند جایی اسمشو شنیده بودم! اما چون تو پاتوق کتاب  نتونستم کتابی که دنبالش بودم رو پیدا کنم و ایشون هم روی میز حسابداری به حال خودش رها شده بود و کسی نیم نگاهی هم بهش نمی کرد، برداشتمش و بازش کردم و چند خطی خواندمش و بهش گفتم:  بریم؟!    که با زبون بی زبونی و با حالتی شبیه به این که:  « نگاه من چند ساعت شده اینجا افتاده ام و کسی منو دوست نداره»  فهمیدم که گفت: بریم!
رفتیم خونه و حدود چهار روز با من حرف زد،  از داستان نویسنده ای گفت که عاشق میشود و چه ماجرا هایی بر سرش در می آید! وقتی از تیمارستان و اتفاقات و سر کله زدن با کسانی که اونجا بودن و  داستان بافی ها و تفکراتی که اونجا میکرد، میگفت؛ اصلا انگار غرق در داستان میشدم و حس میکردم که الان داخل تیمارستانم!   اما وقتی از نگار و مارال میگفت: با حالتی شبیه به این که  «جمع کن این فیلم ایرانی تو» نگاهش میکردم! 
اما آخر داستان برایم خیلی جالب بود، یه جور به صورت متفاوت و خاص تموم شد...من که خوشم آمد :)

قسمتی از این کتاب که خیلی بهم چسپید:
سام نفس عمیقی کشید و به من نگاه کرد و گفت:«هر جمعه بابام به کلوپ محلمون میرفت و نوار بوکس محمدعلی کلی و جورج فورمن رو کرایه می کرد،مسابقه قهرمانی جهان بود،ما باهم اون بازی رو هزار بار دیدیم، حرف نداشت.اااولش فورمن تا جایی که می خورد علی رو زد،هوک چپ،هوک راست،شکم،زیر چونه،اماعلی چسپیده بود به رینک و می گفت: ناامیدم کردی پسر فورمن، چپ می زد علی می خندید، فورمن راست می زد،علی می رقصید، رقص پاش بی نظیر بود، این کارش باعث می شد فورمن عصبی تر بشه، تااین که آخر سسر علی با یه هوک راست جانانه فورمن رو ناک اوت کرد.همیشه وقتی بازی تموم می شد بابام بهم می گفت: ضربه وحشتناکی بود ولی علی با ااین ضربه برنده نشد، چیزی که اون رو برنده کرد رقصیدن وخنده هاش بود... بعد نوار رو در می آورد و با خودش می گفت: بذار هرچقدر که میخوان ضربه هاشون رو بزنن، اما بخند، نذار فکر کنن که برنده می شن، نذار فکر کنن که برنده می شن.
نوشته چاپ شده پشت جلد کتاب:
بهم گفت: تا حالا شکار رفتی؟ گفتم:نه من قبلا می رفتم، ولی دیگه نمیرم، آخرین باری که شکار رفتم، شکار گوزن بود، خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم.من بهش شلیک کردم، درست زدم به پاش وقتی رسیدم بالای سرش هنوز جون داشت، نفس می کشید و با چشم هاش التماس می کرد، زیباییش مسخم کرده بود، حس می کردم که میتونه دوست خوبی واسم باشه، می تونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسه ش درست کنم. اما خوب که فکر کردم فهمیدم که این جوری اون گوزن واسه همیشه لنگ میزنه و هروقت من رو ببینه یاد بلایی می افته که سرش آوردمف از نگاهش فهمیدم که بزرگ ترین لطفی که می تونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم. بعدش گفت: تو هیچ وقت نمی تونی با کسی که بدجور زخمیش کردی دوست باشی.

  • آقای دیوار نویس

عطر خوش زندگی

پنجشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۱۰ ب.ظ

اینکه چه عینکی بزنیم و زندگی رو از کدام زاویه اش ببینیم همه اش بستگی به خودمان داره، میتوانیم عینک بد بینی رو بذاریم روی دماغمان و به زمین زمان بد بین باشیم و به عالم و آدم بد و بیراه بگوییم ، و یا میتوانیم  عینکِ خوشکلِ مثبت نگری رو بزنیم و از کوچک ترین اتفاقات زندگی و از عادی ترین اتفاقاتی که مردم این روز ها نمیبینند، لذت برد! مثلا میشه تو یه روز سردِ پاییزی که دستات از سرما یخ زده اند و داری میروی که هرچه سریع تر خودت رو به ایستگاه مترو برسانی تا سریع برسی کنارِ بخاری عزیز تر از جان؛ و یکهو وسط مترو یکی از رفقایِ قدیمی ات رو میبینی و با دست دادنت تمام سرمایِ دستانت میریزند زیر پاهایت و بر میگردی به همان رفاقت گرمِ چند سال پیش! و یا تو همین سرمایِ استخوان سوز، از عطر فروشی که کنار خیابان بساط کرده است، عطر دلخواهت را بخری و با تمام وجودت بویش کنی و پُر بشوی از حس و حال خوب. خلاصه که مشکلات رو همه دارن، ولی بیایین کنارِ مشکلات، از داشتن زندگی فراموش نکنیم :)

مهمون این موزیکِ دلچسپ باشید:

 

  • آقای دیوار نویس

حتی پاییز هم پشتش به زمستان گرم است

پنجشنبه, ۲ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۲۳ ب.ظ

بالاخره باران خودش را به دل این شهر رساند و در کوچه کوچه یِ این شهر قدم گذاشت! 

امشب بارون اومد، بارون زیبایِ پاییزی؛ خیایابون ها پر شده بود از زیبایی، همون تیر و چراغ برق های قدیم بود ها، ولی بارون با صدایش، با هجومش، تمام اون عادی هارا  خاص کرده بود [نویسنده از بیان ذوقی که دارد، عاجز است]

حالا که بارون اومده و شما هم اینجا هستید، بذارید چند دقیقه رو مهمونِ متنی از علی قاضی نظام، با صدایِ زیبایِ سید طه صداقت باشیم و پادکستی رو که به این بارون میخوره رو گوش کنیم. 

البته عمیقا توصیه می کنم فایل را دانلود و با هدفون یا هندزفری گوش فرا دهید :) 


متن: علی قاضی نظام

با صدای: سید طه صداقت 

  • آقای دیوار نویس

جمشید

پنجشنبه, ۱۳ مهر ۱۳۹۶، ۰۱:۳۴ ب.ظ
یک اثر فوق العاده زیبا از رادیو چهرازی، شاید شنیده باشید، ولی اگه بشینید و دوباره هدفون بذارین و یک دفعه دیگه گوش کنید، می ارزد... واقعا می ارزد
پایزتون زیبا... :) 
 
  • آقای دیوار نویس

خُب سیمین جان یک خریت کردم...

چهارشنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۶، ۱۲:۲۵ ق.ظ

مثل قدیم ها «نوار» رو با لوله خودکار بچرخونید و بذارید داخل دستگاه و کلید پلی رو بزنید.

امشب مهمون نوار باشید؛

«خُب سیمین جان یک خریت کردم که ناچارم برایت بنویسم!»

 

 

«نوار» «بخشی از کتاب نامه های سمین و جلال» به قلم «جلال آل احمد»

«با صدای محمد رجبی»

 

  • آقای دیوار نویس