ساعت های سه بعد از ظهر بابا گفت بریم که انگور هارو بچینیم! و منم از خدا خواسته طی دو دقیقه آماده شدم و راهی شدیم، حدود سی کیلومتر رو تا مقصد رفتیم و شروع کردیم به چیدن انگور ها! انگور هایی که بعضی هاش رو زنبور های قرمز بزرگ خورده بودن و همچنان داشتن میخوردن! 

نمیدونم از کشتن و درگیر شدن با زنبور خوشتون میاد یا نه، ولی من بشدت علاقه به این کار دارم! :|

مثلا یکی از همین زنبور های قرمز بزرگ که سرش رو کرده بود تو یه دونه انگور شیرین و بشدت غرق در خوردنش بود رو با استفاده از قیچی باغبونی از وسط دو نیم کردم :|  نیمه پایینی بدنش رو میدیم که هنوز زنده بود و در حال نیش زدن به هرچی که گیرش میومد!  میدونم کمی حرکتم خشن و دور از انصاف بود!

ولی تا به حال این نوع زنبور ها موفق به نیش زدن من نشدند! شاید دلیل این همه خشونت من نسبت به این گونه از زنبور هم همین باشه!

پی نوشت:

انگور هارو برای شیره داشتیم میچیدیم، چون واقعا بعضی هاشون قابل استفاده نبودند! 

ولی یه سوال! آیا میدونستید برای درست کردن شیره انگور، موقع جوش دادنش یه نوع خاک بهش اضافه میکنن!!«بابام بهشون میگفت: خاک شیره، اسم علمی اگه داره نمیدونم!»

این نوع خاک خاص رو هم رفتیم از دل قله های اطراف جاده استخراج کردیم! از بس مردم کنده بودن شبیه غار شده بود! :|