سر ظهری بابا ماشین رو دنده عقب آورد داخل حیاط و بلند منو صدا زد که بیا کمک که این گاوصندوق رو ببریم داخل!

آقا جواد هم بودند، و من عملا فقط صدا زده شده بودم، و نظاره گر بر این بودم که به چه روشی گاو صندوق رو میبرن داخل. گاوصندوق منتقل شد به جایی که نباید می شود! به زیر اُپن آشپزخونه! از چهره اُپن معلوم بود که اصلا علاقه ای به پیدا کردن دوست جدید نداره! منم مثل خانومِ اُپن از هیکل بدقواره اش خوشم نمی آمد. چاره ای نبود باید تحمل میکردیم.

دیشب که داشتم واسه شام دو نفره مون نیمرو میپختم، از احمد پرسیدم که:

- داداشی میدونی اونی که زیر اُپنه اسمش چیه؟!

- صندوقِ دیگه!

-خُب میدونم صندوقه، ولی چی صندوقه؟!

-ههمممم صندوق بزرگ!

- اولش اسم یه حیوونه بعدش صندوق داره!

- ببر صندوق!

- ببر صندوق :|  ؛ نه نیست!

- خر صندوق خیلی بهش میخوره!

زدم زیر خنده! خیلی وقت بود اینطوری نخندیده بودم و همینطور در حال خنده بهش گفتم:

- گاو صندوقه! نه خرصندوق!!

فک کنم همه دارن به بدقواره بودن گاوصندوق پی میبرن.


پ.ن: داستان در مورد داداشم احمد بود که فقط شیش سالشه!