عاشق انیمیشنه! یعنی حاضره آب و غذاش نباشه ولی انیمیشنش رو به راه باشه! منبع اصلی انیمیشن هاش هم منم! جوری که وقتی میرم سفر یا بعد از یه مدت میام تنها چیزی که ازم انتظار داره یه جمله است! اونم اینکه «آره انیمیشنت رو آوردم» نمیدونه خوبه یا بد یا اصلا چرا اینجوریه ولی تا به حال شده صبح یه انیمیشن که برای بار صدم هست میبینید رو ببینید باز همون رو همون شب دوباره پلی کنید!!

عاشق لوگو بتمنه، بیشتر دفتر های اول مهرش روش عکس لوگو بتمن هست!  تموم فیلم سینمایی های ساعت ده شبکه پویا رو نگاه میکنه! مگه اینکه از شدت خستگی خوابش ببره! البته اعتراف میکنم که خودمم انیمیشن دوست دارم! مخصوصا اگه دوبلش به صورت طنز وار باشه.

امروز بعد از ظهر داشتم فیلم Baby Driver رو میدیدم؛ اومد کنارم نشست و صحنه های اکشن فیلم رو تماشا میکرد! آخر فیلم محض خنده بهش گفتم: 

- عزیزم یه انیمیشن جدید رو از دست دادی!  چون فیلم جدید نگاه کردی ها! 

و گذشت تا به امشب که قبل از خواب اومد داخل اتاق و رو کرد بهم و با مکث و تیکه کلام «مثلا» ای که بین حرف هاش داشت، شروع کرد به حرف زدن:

- تو...که ..بهم ....نگفته ...بودی....مثلا....اگه ...من ...بیام ...فیلم...ببینم...برام...مثلا....برنامه...کودک...نمیگیری!

فهمیدم که از بعد از ظهری ذهنش درگیر اینه که قراره من انیمیشن جدید نگیرم براش! منم بخاطر اینکه هنوز برایم با اون لحن شیرین کودکانه اش حرف بزنه، گفتم:

- امروز فیلم دیدی دیگه! این جای انیمیشن!

بغض گلوش رو گرفت! چشماش پر اشک شدن و شروع کرد همونطور حرف زدن با مکث، ولی اینبار بغض؛ مکث بین کلماتش رو بیشتر کرده بود! می خواست تموم جملات قبلی رو تکرار کنه! که بغلش کردم و بهش گفتم فردا صبح برات یه جدیدشو میگیرم؛ و خلاصه قول رو از من گرفت و با خیال راحت خوابید!


چیز های کوچک که شاید برای ما اهمیت نداره، برای یکی دیگه تموم دلخوشیشه! 


پ.ن: پیرو پست قبلی، بازم داستان در مورد احمد، داداش شیش ساله ام بود :)