منتظر بودم که ساعت ۱۲:۳۵ بشه، خیلی های دیگه هم مثل من منتظر بودند جوری که کل اون کوچه شده بود ماشین و موتور! و بالاخره ساعت رسید به وقتی که باید میرسید! همه‌ی بچه ها دویدن بیرون و دنبال پدر و مادر هاشون؛ بیشتر بچه ها با چشم هاشون اطراف رو دید میزدند؛ همه شون با لباس هایی مثل هم؛ همه پر انرژی، همه خوش حال از اینکه چند دقیقه دیگه قراره خونه هاشون باشن؛ نمیتونستم با دیدنشون لبخند زنم! انگار هر کدوم رو نگاه می کردم زیبایی خودش رو داشت... هر چه چشمم رو میان سیل بچه ها چرخوندم احمد رو [داداشم] پیداش نکردم؛ به ناچار از وسطشون رد شدم و اونطرف جمعیت رو نگاه کردم؛ ایستاده بود و چشمش به ماشین ها بود و دنبال بابا می‌گشت، تا منو دید دستمو گرفتم و هنوز سلام نکرده شروع کرد به حرف زدن:

احمد: ما امروز تو مدرسه فوتبال کردیم!

من: خُب، تیم شما برنده شد یا اون یکی تیم؟!

احمد: هیچکدوم! صفر صفر شدیم! هر دو تا تیم ضعیف بودند!

و همینطور با تمام ذوق برایم تعریف می‌کرد که فوتبال اینجا چقدر کیف میده و میتونه کلی بازی کنه و... سوار موتور شدیم و راهی خونه؛ آروم آروم داشتم میرفتم که وارد خیابون اصلی بشم، و بچه ها رو میدیم که هرکی واسه دوستی که می‌شناخت دستی تکون میداد و بلند میگفت: خداحافظ.


پ.ن: بچه ها از اون چیزی که میبینید پاک تر، زلال تر، مهربون تر، و زیبا ترن...