بعد تموم شدن مراسم از همه دعوت شد بشینند و از غذا هئیت استفاده کنند؛ بلند شدم و جای خالی میان جمعیتی که کنار سفره ها نشسته بودند پیدا کردم؛ کنارم پسر بچه‌ای خوابیده بود و پدرش هم تیکه به ستون هیئت کنارش نشسته بود...بخاطر پسربچه مجبور بودم دو زانو بشینم...منتظر بودیم غذا برسه به این قسمت از سفره و توی این ما بین چایی خوردیم و گوشمون به حاج آقایی بود که داشت از خرج هایی که هئیت داره میگفت و میخواست که خیرین دستی به جیب ببرند و کمکی بکنند؛ بالاخره غذا رسید و شروع کردیم...غذا استانبولی بود؛ هنوز چند قاشوق نخورده بودم که پدرِ پسرک شروع کرد به تکون دادن پسرش؛ و هی میگفت: علیرضا...بلند شو یکم غذا بخور...علیرضا...بابا...بلند شو....ولی علیرضا خوابش سنگین تر از این حرف ها بود! و اصلا انگار نه انگار که پدرش داره صدایش میزند! پدرش سعی کرد که با دستانش پسرش را بلند کند تا شاید بیدار شود! ولی انگار نه انگار...با خودم گفتم این همه سعی برای خوردن چند دانه برنج؟!! ولش کن راحت بخوابد...پدر قاشقی از استانبولی برداشت و نزدیک صورت پسرش کرد...پسر که کمی به حال اومده بود دهانش رو باز کرد...و پدرش گفت: آفرین علیرضا همین یه قاشق رو بخور بابا...تبرکه...غذای امام حسینهعلیه السلام.