جلو اتوبوس ایستاده بودم و منتظر برای رسیدن به مقصد؛ یه جوون تقریبا هم سن من یا شاید بیشتر، روی صندلی اول نشسته بود، منم ایستاده و میله وسط اتوبوس رو گرفته بودم؛ بعد از گذشت چند ایستگاه و نزدیک شدن به ایستگاه بعدی، همین جوون از جایش بلند شد و به من گفت: بشین؛ منم با تصور اینکه  طرف میخواد ایستگاه جلویی پیاده بشه، جایش نشستم‌؛ اما ایستگاه رو رد کردیم و این جوون پیاده نشد! با خودم گفتم شاید ایستگاه بعدی پیاده میشه؛ ایستگاه بعدی هم پیاده نشد که نشد! همینطور چند ایستگاه گذشت و جوون وسط اتوبوس ایستاده بود! با خودم گفتم آیا موهایم  سفید شده و خودم خبر ندارم؟! پا به سن گذاشتم ام؟! معلول ام؟! چرا جایش را به من داد؟! میخواد ازم به جاش پول بگیره؟! خلاصه همینطور مدام از خودم سوال میکردم که آخه چرا؟! که نفر بغل دستی ام پیاده شد و من خزیدم کنارِ پنجره؛ که دیدم جوونی که جایش را به من داده بود،  اومد نشست روی صندلی کنارم! دیگه کم کم داشت باورم میشد که مویی سپید کردم و سنی ازم گذشته؛ همینطور چند ایستگاه دیگه ام گذشت و من باید پیاده میشدم‌! بلند شدم و خودم رو از جلوی پاهایش رد کردم و نگاهی [پیرمرد اندر جوان] بهش انداختم و حتی جا داشت بگویم:

خیر ببینی جوون، پیر بشی جوون إن شاءالله یه زن خوب گیرت بیاد :|