این روز ها که میگذره با الاسم پاییز است! اما فی الواقع خیر! برگ ها جای خودشان را بالای درخت سفت چسپیده اند، گنجشک ها از سرما بال و پرشان را پُف نمیکنند و بلکه  صدای جیک جیکشان کل کوچه را برداشته، حتی ابر ها هم هوای گریه  ندارند و بلکه صدای قهقهه شان کل آسمان را برداشته؛ مردم شهر هنوز با لباس های تابستانی شان بیرون می روند!

اما در یک روز آفتابی معمولی که فکر میکنیم این هم روزیست مثل دیروز، یکدفعه آسمان دلش میگرد و زار زار میزند زیر گریه؛  برگ ها از گریه آسمان میمیرند، گنجشک زیر سقفی پنهان میشوند، مردم که با لباس تابستانی  شان غافلگیر شده و موش آبکشیده می شوند!  و از آن لحظه است که پاییز آغاز می شود، درست در یک لحظه. 

در شهر ما هنوز پاییز قدم نگذاشته است...