خسته و کوفته بعد از کلی کلاس، دراز کشیده بودم و تو فکرای  خودم بودم که متوجه صدای تلق و تلوقی شدم، بلند شدم  و نگاهی به اطراف انداختم و امین رو دیدم، در حالی که کتری کوچکی کنار دستش؛ و لیوانی به دستش! پرسیدم چی مینوشی؟! گفت میخوای؟! گفتم خُب حالا چی هست!؟ گفت لیوانت رو بیار! انگار هر طور بود میخواست شربت گیرمان کند!  [البته کاشف به عمل آمد که دمنوش بود]  لیوانم را دادم و برای منم مقداری ریخت! گفتم چی هست حالا! گفت بهار نارنج!  شاید یکی دوبار تا به حال نوشیده بودم و اصلا نمیتونستم مزه اش را تصور کنم! تا اینکه قورت اول رو نوشیدم انگار که تموم خسته گی هایم کوله بارشون رو بستند و رفتند!

حیف که چایی میزنم وگرنه از اینا مینوشیدم :)  [نویسنده اعتیادی عجیب به چای دارد]