(۱) اومدم از سمتی از چهارشهدا به سمت دیگه اش بروم که با صحنه ای رو به رو شدم که خیلی برایم عجیب آمد! با اینکه ماشین ها ایستاده بودند و چراغ قرمز بود، عده ای آن سمت من، پیاده ایستاده بودند! از جلو ماشین ها رد شدم و نزدیکشان که شدم فهمیدم توریست اند و اهل اروپا؛ یکی شان گوشی اش را در آورده بود و عکسی از ماشین هایی که وسط چهار راه با وجود چراغ راهنما گره خورده بودند، انداخت! سرم را برگرداندم و نگاهی به چراغ عابر پیاده انداختم و دیدم قرمز است! [کاش میتونستم برگردم آن طرف و منتظر بایستم تا سبز میشد] 

(۲) شب بعد از غروب با پسر خاله ام سوار ماشین بودیم و داشتیم بر میگشتیم، که به چهار راهیی رسیدیم که چراغ راهنما اش خاموش بود! اتوبوس ها از یک طرف و سواری ها از طرف دیگری با عجله وارد چهار راه می شدند! هر کدام میخواستند راهی از بین ماشین ها به هم گره خورده پیدا کنند و سریع چهار راه را به حال خودش رها  کنند، در حین عبور از همین چهار راه نزدیک بود که بین چند ماشین له گردیم ولی خُب به قول پسر خاله ام: چهار راه خر تو خره و کاریش هم نمیشه کرد!