این روز ها اینقدر کوتاه هست که تا چشم بر هم میزنیم میبینیم که ای وای یک هفته دیگر هم گذشت! انگار اصلا روز هایش بجای ۲۴ساعت، بیست ساعت بیشتر ندارند! الباقی اش را داده اند به روز هایِ داغ تابستان! اما شب هایی بس عاشقانه و طولانی دارند! شب هایی که هرچقدر هم در کوچه پس کوچه های خلوت شهر قدم بزنی و آهنگ  «تو بارون که رفتی» سیاوش قمیشی را گوش بدهی، صبح نمیشود که نمیشود! شب هایی که از سرما دستانت یخ میزند و هر از چند گاهی مجبوری که از جیب مبارک درشان بیاوری و بچسپانی به دهان، و هاااایی بر سرشان بکشی که اندکی گرم بشوند!

و کاش در این شب ها تُ بودی تا دستانت را در آغوش دستانم میگرفتم و بالاجبار میبردمت و تمام طول خیابان را با هم قدم میکردیم؛ میگفتی که هوا سرد است، برگردیم برویم خانه! نگاهی به چشمانت می انداختم و برایت کمی لبویِ داغ میگرفتم  تا بهانه ها را از دست بالت جمع کنم! و دوباره تمام خیابان و دستان تُ... ناگهان بارانی میگرفت؛و تُ با بی حوصلگی میگفتی که: جان عمه ات بیا برگردیم خانه!!  موش آبکشیده میشویم هااا... و من رو میکردم به تُ و همراه سیاوش قمیشی بلند میگفتم:  «تُ ماهی منی که تو بارون رسیدی، امید منی تو شبِ نا امیدی»  و تُ خنده ای از دل میزدی... و شب با تمام طولانی بودنش جلویِ با تُ بودن چنان کم می آورد که انگار ده دقیقه بیش نبود!!  [این متن از هرگونه مخاطبی مبرا میباشد؟!! ]