دیوٰارْ

دیوٰارْ


آنچه بیشتر مردم یا دست کم افراد ناموفق از آن بی خبرند این است که زندگی دقیقا به ما همان چیزی را می دهد که می خواهیم .

هر چیزی که برایت پیش می آید، محصول اندیشه های توست. پس اگر می خواهی زندگیت را عوض کنی، باید از عوض کردن اندیشه هایت آغاز کنی.


حکایت دۅلت و فرزانگی
مارک فیشر

دیوار نویسی های کوتاه(پیامک)
سالنامه دیوار نویسی هام

ببعی!

شنبه, ۲۷ آبان ۱۳۹۶، ۰۶:۵۶ ب.ظ

به داداشم میگم  بیا اسمت رو بهت یاد بدم تا تو کلاستون یاد داشته باشی اسم خودت رو بنویسی! دفتر قلم آورد و سر خط برایش نوشتم  «ببعی» و گفتم از رویش بنویس تا یاد بگیری و اُستا بشی!  و نوشت و نوشت و نوشت و مثل کشیدن نقاشی یاد گرفته بود کلمه  «ببعی» رو بکشه! برایش مربع و مستطیل و انواع شکل هایِ هندسی میکشیدم و به هر نحوی ترغیبش میکردم که داخلِ همه‌شان کلمه  «ببعی» رو بنویسد، و با هزار شوق و ذوق هم مینوشت و من هم با نگاهم و خنده هایی شیطانی وار همراهی اش میکردم؛ دیگه تقریبا کاملاً یاد گرفته بود و خوش حال از این بود که میتونست اسمش رو بنویسه، واردِ فاز دومم نقشه ام شدم و بهش گفتم:   «میدونی؛ میتونی اسم خودت رو بنویسی و به خانوم معلمتون نشون بدی، و بگی که نِگا خانوم معلم من اسمم رو نوشتم»  و با خنده هایی شیطانی تر از اتاق رفتم بیرون!  همه چی داشت طبق نقشه پیش میرفت تا  موقعی که بابا زنگ خونه رو به صدا در آورد و نشستیم تا دور هم چایی بنوشیم!  که این داداشمون بلند شد و رفت دفتر و قلمش را با خنده آورد و گفت:  « بابا نگا من بلدم اسمم رو بنویسم!»  بابا هم با لبخند و خوش حال از اینکه پسرش بلده اسم خودش رو بنویسه، نگاهش رو دوخت به نوک قلم و منتظر بود که کلمه  «احمد» از میون خط هایی که میکشد در بیایید که ناگهان خنده اش گرفت و گفت: « اسم تو مگه ببعیه؟!» اینجا بود که منم خنده ام گرفت و ته دلم ناراحت از اینکه نقشه ام نقش بر آب شد!  احمد با خشم کودکانه اش به سمتم هجوم آورد و با استعانت از دست هایم و هزار جور دوز و کلک تونستم از دستش در برم!

ولی خداییش حال نمیداد میرفت سر کلاس رویِ کاغذ مینوشت «ببعی» و میرفت کنار معلمش و میگف نگا خانوم من اسم خودم رو یاد دارم بنویسم  :)   تصور کردن معلم در اون لحظه هم از جذاب ترین لحظه هاست! 

  • آقای دیوار نویس

بابا

داداش احمد

نظرات (۸)

:))) گناه داره بچه چرا اذیتش میکنید اخه؟ میرفت پیش دوستاش ضایع میشد.
خدا هدایتتون کنه:))
یاعلی
پاسخ دیوار نویس:
:)))
کار من از هدایت گذشته  :)
علی یارتون
این جور شوخی و شیطنت ها بامزه س ولی بچه ها خیلی حساسن. اذیت می شد سر کلاس.
پاسخ دیوار نویس:
فقط هم در حد یه شوخی بود و به اونجا نمیذاشتم برسه :) چون من خودم بیشتر موقع ها بهش میگم ببعی این شوخی رو انجام دادم. البته خیلی آتیش پاره اس کل کلاس از دستش عاصی اند
نکنید این کارو واقعا چجوری دلتون میاد؟ :| بچه ضایع میشد پیش همکلاسی هاش

عاقا من همیشه غصه میخوردم چرا داداش ندارم،ولی با این متن دیدم عوض شد :))
پاسخ دیوار نویس:
در حد یه شوخی بود و خودم هم نمیخواستم به اونجا برسه

داداش ها خیلیم خوبن :)) 
  • رفیعه رجعتی
  • ایول :دی قطعا من یکی از حسرت هام این خواهد بود که کوچکترین عضو خونوادم :|
    از این قبیل حرکتا بازم بزن، استقبال میکنم! :)))
    بعدا خاطره هم میشه!
    پاسخ دیوار نویس:
    :)
    البته منم خودم از این جور بلا ها از طرف داداش بزرگترم به سرم اومده :|
    در همین حد که زیاد هست :)

    اخه ای گناه داشت که:((((
    پاسخ دیوار نویس:
    :))
    گناهش کجا بود
    کل کلاسو و خونه مدرسه از دستش عاصی شدن :) 
    کارِ درستی نبود! اگه سرِ کلاس این اتفاق میفتاد بچه ضربه روحی می‌خورد. :|
    پاسخ دیوار نویس:
    یقینا درست نبود؛  از این بلا ها اینقدر سرم آورده داداش بزرگم تو کودکی که عقده شده  برام :)
    البته صرفا شوخی میکردم باهاش 
    چون خودم بچه بزرگِ خانواده‌ام از این بلاها سرم نیومده. :))
    می‌دانم می‌دانم.
    پاسخ دیوار نویس:
    خوش به حالتون واقعا....
    :)) 
    باحاله :))
    پاسخ دیوار نویس:
    :))))) 

    ارسال نظر

    کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">