به داداشم میگم  بیا اسمت رو بهت یاد بدم تا تو کلاستون یاد داشته باشی اسم خودت رو بنویسی! دفتر قلم آورد و سر خط برایش نوشتم  «ببعی» و گفتم از رویش بنویس تا یاد بگیری و اُستا بشی!  و نوشت و نوشت و نوشت و مثل کشیدن نقاشی یاد گرفته بود کلمه  «ببعی» رو بکشه! برایش مربع و مستطیل و انواع شکل هایِ هندسی میکشیدم و به هر نحوی ترغیبش میکردم که داخلِ همه‌شان کلمه  «ببعی» رو بنویسد، و با هزار شوق و ذوق هم مینوشت و من هم با نگاهم و خنده هایی شیطانی وار همراهی اش میکردم؛ دیگه تقریبا کاملاً یاد گرفته بود و خوش حال از این بود که میتونست اسمش رو بنویسه، واردِ فاز دومم نقشه ام شدم و بهش گفتم:   «میدونی؛ میتونی اسم خودت رو بنویسی و به خانوم معلمتون نشون بدی، و بگی که نِگا خانوم معلم من اسمم رو نوشتم»  و با خنده هایی شیطانی تر از اتاق رفتم بیرون!  همه چی داشت طبق نقشه پیش میرفت تا  موقعی که بابا زنگ خونه رو به صدا در آورد و نشستیم تا دور هم چایی بنوشیم!  که این داداشمون بلند شد و رفت دفتر و قلمش را با خنده آورد و گفت:  « بابا نگا من بلدم اسمم رو بنویسم!»  بابا هم با لبخند و خوش حال از اینکه پسرش بلده اسم خودش رو بنویسه، نگاهش رو دوخت به نوک قلم و منتظر بود که کلمه  «احمد» از میون خط هایی که میکشد در بیایید که ناگهان خنده اش گرفت و گفت: « اسم تو مگه ببعیه؟!» اینجا بود که منم خنده ام گرفت و ته دلم ناراحت از اینکه نقشه ام نقش بر آب شد!  احمد با خشم کودکانه اش به سمتم هجوم آورد و با استعانت از دست هایم و هزار جور دوز و کلک تونستم از دستش در برم!

ولی خداییش حال نمیداد میرفت سر کلاس رویِ کاغذ مینوشت «ببعی» و میرفت کنار معلمش و میگف نگا خانوم من اسم خودم رو یاد دارم بنویسم  :)   تصور کردن معلم در اون لحظه هم از جذاب ترین لحظه هاست!