همیشه برایم زندگی در روستا و زندگی هایِ روستایی از آرامش خاصی بر خوردار بوده و هست و از اونجایی که هم پدرم و هم مادرم اهل روستا بودند و مدتی از زندگی شون رو تو روستا گذروندند، خیلی از مواقع  میرم روستا پیش قوم و خویش ها، البته اون زمانی که هنوز بی‌بی بود؛ اکثر آخر هفته هارو پیش بی‌بی بودم. و اما همین چند روز پیش بود که با پسر داییم که از ورامین اومده بود پاشدیم و رفتیم روستا خونه دایی؛ بخاطر فصلِ گلهایِ زعفرون  دایی و زن دایی حتی فرصت سر خاروندن هم نداشتن! حتی خاله و مامان پسر دایی هم بلند شده بودند و اومده بودند کمک دایی؛ ولی گل های زعفرون بیشتر از این حرف ها بود و دایی دو تا عَمَلة ۱ هم از یه روستایِ دیگه آورده بود تا بلکه بتونه از پس گل هایِ زعفرون بر بیاد! ماهم تو این وضعیت رفتیم و دو شبی رو مهمونشون شدیم، و شام آماده کردن و مقدمات ناهار و شستن ظرف ها  و دَم کردن چایی بر عهده ما دو نفر بود، البته بعضی موقع ها مینشستیم دورِ گل ها و کمی هم تو گل پَر کردن کمک میکردیم ولی با سرعتی حلزونی وار و حتی کمتر، نسبت به بقیه! به زن دایی میگفتم: «منو محمد حسین دو نفری مون اندازه نصفِ نصف شما پَر میکنیم دیگه» و زن دایی لبخندی میزد و گل بعدی رو بر میداشت و پَر میکرد. یکی از دو عَمَلة سرش همیشه پایین بود و اصلا صحبت نمیکرد! حتی نقره خانوم که یکسره حرف میزد و هر کسی رو به حرف میاورد هم نمیتونست قد چند کلمه از زبونش بیرون بکشه! و فقط چشمانش به گُل ها بود و مشغول پَر کردنشون!  برایم خیلی خیلی عجیب بود که یک زن و این همه سکوت!  اون‌ یکی عَمَلة دایی مثلِ قبلیه بی حرف نبود و حتی یه دختر سه چهار ساله شیرین به اسم نازنین زهرا داشت؛ و از اونجایی که یکی از ویژگی هایِ بارز من اینه که بچه ها خیلی زود با من صمیمی میشن و منو هم بازی خودشون میکنن [ :) ] نازنین هم اولش با کمی ناز و عشوه اومد جلو ولی بعدش  شده بودم هم بازی و رفیق جون جونیش؛ البته نصف مدتی که رو که اونجا بودم رو با من قهر میکرد تا بیشتر نازش را بکشم و بیشتر باهاش بازی کنم؛ قول خوردینی های جور وا جور ازم میگرفت و گاهی موقع ها هم میرفت سر گوشی ام و بازی میکرد!  البته یه بارم از عمد زد به زمین :|  لهجه نازنین، شیرین بودنش رو دو برابر کرده بود و چون از روستایی دور اومده بودند حتی بعضی از جمله ها و حرف هاشو متوجه نمیشدم و میدادم برام ترجمه کنند!

واسه صبحونه ها شیرِ گاو میریختیم تو کاسه و با نون محلی میخوردیم ؛ البته نه از این شیر بدون چربی ها و پاستوریزه ها! از اون شیر هایی که هنوز چربی و مزه اش زیر زبونم هست،  از اون شیر هایی که دایی و زن دایی  دم دم هایِ غروب میرفتند از گاوشون میدوشیدند؛ و نکته جالبی هم که بود، این بود که همیشه هم باید موقع دوشیدن گاو،  زن دایی کنارِ گاو باشه! وگرنه خانوم گاوِ میزنه تموم شیر هارو پخش زمین میکنه.  تو روستا کسی که گاو شیردِه داشته باشد قطع به یقین پنیر و ماست و کره اون خونه هم ردیفه ، حتی اون قدیم ها که اینقدر خوشکسالی نبود و کرم هایِ سر شاخه خوار لعنتی نیافتاده بودند  به جون درخت ها ، زن دایی، گردو و بادام هایِ خودشان را میذاشت سر سفره صبحونه. 

سر صبح ها در حالی که هنوز هوا کاملا تاریک بود دایی و بقیه به غیر منو و محمد حسین و مامانش، میزدند میرفتند با ماشین سر زمین هایِ زعفرون و شروع به چیدن غنچه های زعفرون میکردند و حدود ساعت هایِ ۹ صبح بر میگشتند؛ و البته منم دلم میخواست که باهاشون برم ولی نه ماشین جا برایِ من داشت و نه خواب گرم و راحت اجازه بلند شدن به من میداد! ‌[براتون واضحه که این دلیل دومی، دلیل اصلی بود یا بیشتر توضیح بدم!؟] و ما سه نفر تو این مدت وظیفه پَر کردن مقداری زعفرون و  درست کردن ناهار و آماده بودن چای موقع اومدنشون را بر عهده داشتیم! و چه اشک هایی که نریختم از سر خورد کردن پیاز ها :|  و خوشبختانه فقط مقدمات ناهار برعهده  ما دو نفر بود و اصل غذا رو زن داییم [مامان محمد‌حسین] می پخت؛ وگرنه باید به جای ماکارونی، خمیر له شده میخوردیم و یا جزغاله ماکارونی!

+ نازنین زهرا را ببینید :)

 «۱» عَمَلة در گویش روستا به معنی زنانی هست که برای کار کردن برای بقیه پول میگیرند.