(قسمت پیشین:  ۱:درگیر گل هایِ زعفرون 


اون قدیما که هنوز بچه تر بودیم با همین پسر داییم دو تا چوب بر میداشیم و وسط پاهایمان میذاشتیم و غرق در تصور اینکه الان سوار بر اسبی هستیم، کل روستا رو دور میزدیم و پیِ جوی هایِ آب رو میگرفتیم و میرفتیم و میرفتیم تا ببینیم تهش به کجا میرسه، زیر سایه هایِ درخت ها مینشستیم و غرق در حرف زدن میشدیم... گاهی موقع ها آتیشی روشن میکردیم و داخل آتیش چندتا بادام می‌انداختیم و بعد یه ربع بیست دقیقه با چوب هایمان بادم هارو قِل میدادیم و از آتیش بیرون می آوردیم و میشکستیم و مغز هایش که از شدت گرمای آتش غرق در روغن خودشون شده بودند و خیلی خیلی خوشمزه شده بودند رو میخوردیم؛ و بی بهونه خوش حال بودیم، و بی بهونه زندگی میکردیم.

این دو روز هم یه بار عصر، به یاد همون قدیما زدیم بیرون و دونفره کل روستا رو قدم کردیم؛ هوایِ روستا تو این فصل سال سرد بود ولی خوب تموم کیفش به همین سردی هوایش بود، که دستانت از سرما یخ بزند و مجبور باشی محکم تر تو جیب کاپشن فشارشون بدی که گرم تر بشند.  رفتیم سر همون جوی  هایِ آبِ قدیمی و از بالا تپه ها به کلِ خونه هایِ روستایی خیره شدیم، از شدت سرما جرأت نمیکردیم که دست به آب بزنیم! و ادامه دادیم و از قسمت پایین روستا از روستا خارج شدیم و روی آسفالت هایِ کناره جاده قدم زدیم و  غرق در صحبت و گوش دادن به موزیک بودیم... دنبال آلاچیق هایِ کنار باغ ها که برای مسافران درست کرده بودند، بودیم؛ و بالاخره هم با چند بار دور زدن و برگشتن و رفتن، از کنارِ جوی آبی که صدایش به گوش میرسید به آلاچیق ها رسیدیم و مدتی رو اونجا بودیم... پسر دایی شروع کرد از خاطراتی که اینجا داشته، از خاطرات اولین عکسی که با دوربین پسر خاله اش ازش گرفته بوده، و منم گوشم به او و چشمم به اطراف بود و همینطور قدم زنان از آنجا دور شدیم و به سمت روستا حرکت کردیم؛ دیگه کم کم داشت شب میشد و خُب این پسردایی ام با اون هیکلش از سگ میترسید :|  [والا خجالت داره]  تا اینکه رسیدیم خونه دایی و چایی نوشیدیم و نازنین زهرا بر سرما خراب شد که چرا شما رفتید بیرون و من را نبردید؟! و قهر کرد و رفت تو اتاقی و بیرون نمیومد... لوس شده بود دیگه :|  ماهم بهش محل ندادیم و نشستیم دو نفره سبزی پاک کردیم و نارنگی زدیم به بدن...آخر شب موقع خواب کلی با پسر دایی کلی گل گفتیم و گل شنفتیم و میگفت: که نمیذارم بخوابی! ولی آخر سر هم خودش زودتر از من خوابید :|  

قرار بود صبح دیگه برگردیم ولی صبح هر طور بود دوباره مارو نگه داشتند؛ نازنین هنوز با ما قهر بود،  قهرش مثمر ثمر واقع شد و تن به یکی از خواسته هایش دادم و رفتم بیرون و با پفکی به دست برگشتم :|   و دوباره به حالت قبلی برگشت و به قول خودش دیگه با ما  قهر نبود :|| اما این آشتی هم زیاد دوام نیاورد و یک ساعت بعدش سر اینکه گوشی رو نمیدادم بازی کنه، دوباره باهامون قهر کرد. بعد از ظهر که شد دیگه قرار شد برگردیم و آماده رفتن شدیم و راهی شدیم،اما تو این شب و روزا خیلی خوش گذشت و کلی از خاطرات کودکی ام برایم زنده شد. 

بعد از اینکه از روستا رفتیم، خبر بهم رسید که نازنین بهونه گرفته و به مامانش گفته که شماره منو بگیره تا با من حرف بزنه :)  [مربوط به همون ویژگی بارزی که عرض کردم میشه :) ]