پنجشنبه جمعه ها، همیشه برام خیلی حال هوای خوبی داره، چه چند سال پیش که با رفقا میزدیم تو دل کوه و مرغی به سیخ میکشیدیم و جیگری به بدن میزدیم، و چه الان که بیشتر پنجشنبه جمعه ها رو تو خونه خاله ام که حقیقتا مثل مادرمه؛ میگذرونم، و خُب خاله جان هم با انواع دمنوش و چایی هایِ عطر کشیده که مزه دارچینش کاملاً حس میشه، تحویل ام میگیره؛ و چی  بهتر از اینکه کنارِ خاله و شوهر خاله بشینی و چایی تو دستت باشه و شوهر خاله یه جُک فیض بده و من بخندم و یه قربون صدقه خاله بره و خاله بخندد! جمعه هم که خاله آستین بالا میزند و یه آش مشتی درست میکنه و شوهر خاله هم ، از نونوایی شون نون چوب سنگّک میاره، و بچه هاش هم از خونه هاشون میان،  و دور هم سر یک سفره بزرگ میشینیم،  و آش میخوریم... بعدش هم که نوه هایِ خاله، میان دور من جمع میشن و عمو عمو راه بندازن و بازی میکنیم :|  و آخر شب هم که با پسر خاله میریم و پایی به توپ میزنیم و گُلی میخوریم و گُلی میزنیم و فوتسالی  بازی  میکنیم.

یکی از رفقام میگفت: تو چرا این همه آخر هفته میری خونه اقوامتون؟! میگم: والا خودشون زنگ میزنن و میکشوننم خونه شون  وگرنه حداقل این همه نمیرفتم، میگه: من الان سه ساله مشهدم و یکی دوبار رفتم خونه خاله ام، چقدر خوبه که اقوامتون اینقدر خونگرم اند! گفتم: اساساً از طرف مادر همه اقواممون اینطوری اند؛ و خُب منم که عاشق دور هم بودنم :)