میدانید همیشه ترساندن رفقا سر قضیه جن و این حرفا برایم خیلی حال میداده و خدا رو صد هزار مرتبه شکر که تا به حال کسی سرم آنچنان که حقم باشه تلافی نکرده! مثلا همین دیشب چهار نفری هماهنگ شدیم و داستان جن و ارواح و تاریکی و خلاصه از اینجور داستان ها از خودمان در آوردیم و خووب که فضایِ مجلس بویِ خوف و ترس برداشت، یک فیلم ترسناک هم اضافه بر سازمان برای سوژه مد نظر پلی کردیم و رفتیم سراغ نقشه‌یِ بس خبیثانه مان! مهدی رفت رو بالکن و مثل همیشه، آروم لم داد، بعد چند دقیقه مصطفی طبق نقشه رفت بالکن رو دید زد و با حالت خوفناکی و با صدایِ آروم گفت: بچه ها! مهدی نیست(!) تو همین لحظه بود که صاحب اتاق بغلی  آمد و تق تق  در زد و گفت: اون پتو ولو شده تو حیاط مال شماست؟ [مثل فیلما :) ] و ما بدو بدو رفتیم روی بالکن و همگی کله هامون رو  به سمت حیاط خم کردیم و همگی گفتیم: آره پتو مهدیِ! به سوژه گفتم بریم پایین تا ببینیم تو این خراب شده چه خبره! و آروم آروم پله هارو سه چهار تا یکی کردیم و رسیدیم تو حیاط که سوژه چشم هاش چهارتا شد!   و در عین ناباوری میدید که پتو نیست!  سوژه با چشم هایِ چهار تا شده اش به اطراف نگاه میکرد که شاید پتو رو پیدا کنه! که دستش رو گرفتم و با حالت ترس گفتم بیا بریم بالا، تا سکته مغزی و قلبی رو باهم نزدم! و رفتیم بالا، که جلو درب اتاق؛ بچه ها ایستاده بودند و گفتند:کو پتو؟!  سوژه گفت: خدا بده پتو! انگار آب شده بود، رفتیم تو اتاق تا از بالکن دوباره کله هامون رو خم کنیم که ببینیم پتویی هست یا نه! که سوژه، چشم هایِ چهارتا شده اش، هشت تا شد!  وخیره به مهدی بود که با خیال آسوده لم داده و درست همان پتویی رو روی پاهایش کشیده که از سه طبقه ساختمون تو حیاط افتاده بود! و مهدی با حالت تعجب رو کرد به همه مون و گفت: شماها امشب چه مرگتونه؟! دو دقیقه آدم نمیتونه بیاد رو بالکن و با خودش و تنهایی اش خلوت کنه؟! 

ولی نمیدونم چرا سوژه عزیز به جای ترس، حسِ نقش اولِ فیلم های ترسناک رو به خودش گرفت و هی میگفت: چقدر شبیه فیلم هاست امشب؛ چقدر شبیه فیلم هاست امشب :|   خُبْ زهر مارِ چقدر شبیه فیلم هاست! یکم بترس ما دلمون خوش باشه، این همه برنامه ریختیم.  و البته به این نتیجه هم رسیدیم که آدم تا زمانی که کنار بقیه است، ترساندنش سخته؛ ولی اگه ساعت های دو نصف شب، سوژه دستشویی اش میگرفت و بلند شد میرفت و ما هم پشت سرش میرفتیم و تمام لامپ هارو خاموش میکردیم و هر کدام گوشه در آن ظلمت، آروم مینشستیم و همچنان که سوژه داشت سریع و دستپاچه وار از دستشویی بیرون میامد،  پِخیییی بر سرش میکشیدیم، ترسش به مراتب بیشتر بود؛ خلاصه خواستین کسی رو بترسونید، از تجربیات دیوار نویس استفاده کنید. :)