هرچه میخواهم سرِ صبح هایِ شنبه با دیدی مثبت و گلُ بلبلی به جهان اطرافم نگاه کنم؛ جهان اطرافم میزند همه ذهنیت ام رو به فنا میدهد!  مثل چند هفته پیش، اینبار هم سر صبح شنبه با پسر خاله ام سوار ماشینِ چشم کره ای اش شدیم تا خودش برود سر کار و من هم سر درس و بحث، و خُب مردم هم همه به قصد هایی شبیه به همین ها ریخته بودند بیرون و اوضاع ماشین ها و خیابان ها بد جوری به هم گره خورده بود! خانومه‌یِ تو رادیو داشت میگفت: «ساعت هفت، اینجا تهران است، صدایِ جمهوری اسلامی ایران» و پسر خاله سویچ رو چرخاند و چند تا نیش گاز زد و از بین ماشین هایِ پارک شده خارج شد، بین راه ماشین هایی رو میدیدم که هنوز شیشه هاشون حالت یخ زدگی دیشب رو داشتند؛بچه هایی میدیدم که از پیاده رو ها هجوم آورده بودند به مدرسه ها، و در همین حس و حال بودم که رسیدیم به میدون بزرگی، که ماشین ها به صورت هایِ عجیب غریبی راهِ خودشان را پیدا میکردند! همینطور که پاورچین پاورچین  داشتیم از بین ماشین ها میرفتیم که مبادا آینه مان به ماشینی گیر کند، سمت چپِ مان ماشین کمپرسی بزرگی پیدا شد،  پسر خاله ام با شوخی گفت: « حاجی نزنی به ما»  هنوز حرفش تمام نشده بود که کمپرسی با اون عظمت و بزرگی، خودش رو مالید به در عقبِ سمت چپ! شدت مالیدن به حدی بود که شیشه در طی چند ثانیه ریز ریز شد!! من که چشم هایم از تعجب زده بود بیرون، بی اختیار گفتم: « این چرا اینطوری کرد؟!»

پیاده شدم، پسر خاله ام نمیتونست از سمت خودش پیاده بشه، خودش رو کشوند سمت شاگرد و پیاده شد! راننده کامیون گفت: چرا از اینور سبقت میگیرید!!!  معلوم بود که دست پیش گرفته که پس نیوفتد! پلیس سر میدون اومد و رو کرد به راننده کمپرسی و گفت: خداییش سر صبح شنبه حالت خوبه؟! چشمات میبینه؟! و با دستش اشاره کرد به آن طرف میدون و گفت افسر اونجاست، برید و صداش کنید! خلاصه عزیزان دل، نمیدونیم مرحله چندمیم، ولی این مرحله که غولش خیلی بزرگ و قوی بود(!) فعلا گیم اور شدیم. 

و جا داره در همین قسمت دیوار بنویسم  «تف بر سرِ صبح هایِ شنبه» :|