بخاطر خرید دو جلد کتابِ  «دختر شینا» ، رفتم سمتِ پاتوق کتاب  و پلاستیک هایِ آویزانِ جلویِ درِ شیشه ای پاتوق کتاب  رو زدم کنار و رفتم داخل!    یک‌راست رفتم سمتِ رمان ها و خاطرات دفاعِ مقدس؛ با دیدنشون  دلم میخواست تمام اون کتاب هارو یکی یکی بردارم و بندازم زیرِ بغل،  و دِ برو که رفتیم!  ولی خُبْ میدونید که موجودی حساب بانکی همچین اجازه ای رو به من نمیداد :|   یکی یکی همه شون رو از قفسه ها بیرون میکشیدم و براندازشون میکردم،  و یکی دو خطش را میخوندم و در حسرتِ باقی اش،  بالاجبار بر میگردوندم  سر جاشون؛ حتی به یکی شون قول دادم که حتماً ماهِ بعد میام دنبالت و  میارمت پیش خودم.

 اینقدر بین قفسه ها آروم قدم زده بودم که پاک یادم رفته بود که برای چی اومده بودم!  دنبالش رفتم و به قصدش چشمم را بین کتاب ها میچرخاندم؛   پیداش کردم! جالب اینکه فقط هم دو جلد ازش تو قفسه بود! هردو شون رو کشیدم بیرون و دستشون رو گرفتم و راهی شدیم... و البته یکی شون قراره هدیه بشن به دختر خاله :)