هندل موتور رو زدم و با کیفی که روی دوشم بود حرکت کردم به سمت کوه های اطراف شهر! یه یک ساعتی مونده بود به غروب، و میخواستم یه جایی رو یکی از اون قله ها تنهاییم رو سپری کنم! همینطور آروم از بینشون رد میشدم و چشمم به اونا بود تا یکیشون رو انتخاب کنم و برم یه یه ساعتی رو از اون بالا به تماشای اطراف بشینم!
بالاخره با توجه به اراده و قوتم یه کوچک ترو انتخاب کردم و راه افتادم به سمت نوک قله :)
در طول مسیر چنان نفس نفسی میزدم که نگو و نپرس و بالاخره رسیدم! و زیراندازم رو پهن کردم و نشستم و خیره به اطراف و دور دست ها! 
دیگه کم کم خورشید رفته بود و هوا رو به تاریکی بود، که شروع کردم چندتا خار و چوب پیدا کردم تا آتیشی راه بندازم!
و هوا که تاریک شد آتیش هم جرقه اش روشن شد! موزیک ملایمی رو پلی کردم و خیره به شعله های آتش غرق افکارم شدم! اجازه دادم به هرچی که قراره فکر کنم؛ فکر کنم! بیشتر یاد دوران بچه گی ام افتادم، یاد دورانی که با پسر عموم شب های زمستون تو حیاط خونه بابابزرگ آتیش می کردیم و دورش می نشستیم و با هم حرف میزدیم!

گاهی وقت همه مون به این خلوت ها احتیاج داریم، خیلی خیلی هم احتیاج داریم.